شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید از آبی ملایم و دل انگیزش وقتی از ماه به آن نگاه میکنی صبح مجری اخبار از ادامه ی جنگ میگوید از مرز های پر از تاریکی.. تاریکی های بی مرز.. از سرخی خونی که از دست های زمین شسته نخواهد شد و من تمام روز کاری ندارم […]

غروب

غروب

غروب غم انگیزترین اتفاق جهان است وقتی روز ته مانده هایش را جمع می کند از پشت کوه ها و فکر می کند آسمان پیراهن ستاره دوزش را بیشتر دوست دارد. #مهسان_احمدپور

لعنت !

لعنت !

لعنت ! چراغ ها را خاموش کن، ندیدن آخرین مُسکنِ مانده است که افاقه میکند. این بار هم، به تو فکر کرده بودم ، خلسه وار، از حمام بیرون آمدم، دست هام وصله دارِ خون بود و زخم های بی خاطره به تو فکر می کنم و سال ها بعد زخم های زیادی روی تنم […]

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار ماهیانِ تبعید شده بودیم به خشکی با شکنجه گاهی که در سینه ، با هر نفسی که درد ، و باران عجیب بوی خانه می داد #مهسان_احمدپور

شعر عاشقانه کوتاه از مهسان احمد پور

شعر عاشقانه کوتاه از مهسان احمد پور

باور کن زیبایی هم  میتواند سرنوشت غم انگیزی باشد گل ها خوب می شناسند اندوه شکسته شدن را با دست های کسی که مست عطر تن توست گاهی در امتداد نگاه  زنان  زیبا به زخم های نامرئى ميرسی به جراحت رودخانه ای آرام که هزار قایق به هنگام پیش رفتن سینه اش را شکافته باشند. […]