من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست مهدی فرجی

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست مهدی فرجی

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست ای كاش کسی باشد و […]

سوزِ دلی دارم که می گیرد قرارت را مهدی فرجی

سوزِ دلی دارم که می گیرد قرارت را مهدی فرجی

سوزِ دلی دارم که می گیرد قرارت را شاید به این پاییز بسپاری بهارت را بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را مجنون تر از بیدند و می لرزند […]

زیبا و پر خروش نشستی مقابلم

زیبا و پر خروش نشستی مقابلم

زیبا و پر خروش نشستی مقابلم انگار در برابر دریام ، ساحلم انگار بیکرانه ای و گرمِ سیر توست از هر کناره ماهی دیوانه ی دلم نه ، ماهی همیشه رهای تو نیستم آن صخره ی کناریِ تا چشم در گِلم آن صخره ی مزاحم زشتم که سال هاست بین تو و اهالی یک شهر […]

بوی بهار

بوی بهار

بوی بهار در خانه نشستم که ببینم گل رویت دیوانه شدم ، محو شدم در غم بویت هر دم به سبویی به دلت رام شدم من نا خواسته افتادم و خو کرده به کویت چون بوی بهاران همه سرمست شدم من بیدار به شب بودم و محتاج صبویت قاب نگهت ، چشم و دو گیسوی […]

شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟

: « شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟

« شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟ گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ » شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟ بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟ شده در گوش ِ تو گويد که تو را باز تو را…؟ نشوم فاش ِ […]

حدیث آمدنت یک فسانه گشته بیا

حدیث آمدنت یک فسانه گشته بیا

حدیث آمدنت یک فسانه گشته بیا نگاه بیم و امید آهوانه گشته بیا نمانده یک سر سوزن فضای پروازی گلوی عاشق ما بی ترانه گشته بیا به خاطر دل پر مهر خود نه آب دیده ی ما که در مسیر دعاها روانه گشته بیا تو ای نسیم گذر می کنی چو از کویش بگو که […]

در بوسه باران لبت ، لبهای من تر میشود

در بوسه باران لبت ، لبهای من تر میشود

در بوسه باران لبت ، لبهای من تر میشود گاهی در آغوشم بگیر ،جانم که بهتر میشود در ظلمت شبهای حزن انگیز من گاهی بیا برتابشت چون در دلم نوری منور میشود در گیسوی پر راز شبهای تو چون پیمانه ها دستی کشم آنگاه که چون جانم معطر میشود در عالم معنا بیا در جان […]

دلم امشب هوای باز می خواهد

دلم امشب هوای باز می خواهد

دلم امشب هوای باز می خواهد دلی پر عشق و پر آواز می خواهد برای دیدن یاران بی غش هم نوای چنگ و گاهی ساز می خواهد خیالش میزنم ، من ساز وارانه مرا بیدار و خود در ناز می خواهد به او گویم بیا سودای خود بگذار مرا در جنگِ خود سرباز می خواهد […]

از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است

از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است

از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است از شبستان شام گیسوی تو یادم مانده است با نفسهایم صدای ناله ای خو کرده است نای نی در باغ مینوی تو یادم مانده است سر خوشم در جنگل انبوه و گلشن های راز در مشامم عطر خوش بوی تو یادم مانده است مهر و مه […]

تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی

تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی

تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی در رو بروی آینه زیبای من تویی وقتی که از تمام جهان خسته می شوم آغوش دلنشین و پذیرای من تویی با بوی سیب خنده ی تو زنده می شوم تو یوسف مؤنث و عیسای من تویی ! وقتی به شام آخر خود فکر می کنم احساس می کنم […]

من وجودم ز نبود تو غزل خوان شده است

من وجودم ز نبود تو غزل خوان شده است

من وجودم ز نبود تو غزل خوان شده است خانه قلب من از از دوری، ویران شده است چشم من بیتاب، چشمان تو را میخواند چشمم از حسرت دیدار تو پنهان شده است آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد قلمم در پی مرداد تو سوزان شده است لحظه ها می گذرد این لحظاتم پرٍ […]

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟ از دست دادم در عطش ها آدمم را هر سو که پلکم می پرد انبوه درد است باران بیاور سمت چشمم مرهمم را تو آگهی از درد و رنج بی حسابم تو میشناسی خوبتر پیچ و خمم را دریاچه ی چشمان من خشکید وقتی دیگر کسی جدی […]

ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید

ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید

ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید بوی باران هزاران ساله در هامون وزيد جان رفته از کفم در دستهايم جان گرفت آمدی و صد جهانی جان تورا دربر کشید مهربانی در زلال آینه مجذور شد ساقیان در بزم شبنم دست بر جام نبید وصف روز وصل تو شیرین چو شهد وانگبین کاش می شد در […]

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند بر اسارت میرود، او بنده گانی می کند چون که افسارش ز دستم رفته است لیک تا دلبر ببیند ، دم تکانی میکند من دگر از دست این دل بر کجا راهی برم از برای دیدن عشق ، دیده بانی میکند گفتمش ای دل چرا عاقل نمی گردی […]

مستم ز نگاه چشم مستت امشب

مستم ز نگاه چشم مستت امشب

مستم ز نگاه چشم مستت امشب یا زان دو لب باده پرستت امشب از جام لبت گرفته ام جام دگر جامی بدهم دوباره دستت امشب لب های تو آتش به لبانم زده است بر گیر مرا به جان مستت امشب هر چند که بیچاره به کویت شده ام گفتم به تو من که ناز شستت […]

لبخند مرا بس بود

لبخند مرا بس بود

لبخند مرا بس بود چشمک که زدی مردم چشمان خودم را من با دست خود آزردم تقصیر خود من بود دیدار نگاه تو از چاله که بیرون شد افتاد به چاه تو چشمان غریب من معصوم تر از آب اند کابوس که نه رویا بیدارن و در خواب اند عمری نگران بودند دلواپس و جا […]

ای کاش آن شیرین بیان همصحبتم می شد

ای کاش آن شیرین بیان همصحبتم می شد

ای کاش آن شیرین بیان همصحبتم می شد یا که طنین خنده هایش قسمتم می شد وقتی که زیر بار عسرت قامتم خم بود مثل ستونی تکیه گاه قامتم می شد گاهی که سنگ تهمت از هر سمت می آمد آغوش گرمش باعث امنیتم می شد صبحی که خوابم برده بود و حرف باران بود […]

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ افتاده ام به راه ولی سمت هیچ … پوچ از ابتدای قصّه ی شیرین زندگی چسبیده ام فقط به تو با دست های نوچ دنیا نر است گفته ای امّا فقط بدوش [سرکش، چموش ، زل زده در چشم های قوچ] این کوله بار خستگی ِ روی […]