حسادت اولین قدم تو راه دوست داشتنه

حسادت اولین قدم تو راه دوست داشتنه

من و نارازاکی… برخلاف تمام ژاپنی ها نه چشمای ریز بادومی داشت و نه قد کوتاه. چن سال پیش که برای شرکت تو یکی از فستیوال های نقاشی رفته بودم ژاپن، چن روزی رو مهمان خانواده نارازاکی شون بودم. بابای نارازاکی شهردار توکیو بود و مادرش یکی از اساتید برجسته طب سنتی تو ژاپن بود. […]

او یک زن قسمت 25

او یک زن قسمت 25

او یک زن قسمت 25 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_بیست_و_پنجم #چیستایثربی طناز با لباس نازکش، وسط برف گریه میکرد و میگفت: منو اذیت نکن! گفتم: فقط راستشو بگو، ولت میکنم…. گفت: بابا چندبار بگم؟ علیرضا با اون مرد حرفش شد ؛ آخه مرده اسلحه داشت؛ علی هم عصبی شد و یه ضربه ی کوچیک با […]

او یک زن قسمت 24

او یک زن قسمت 24

او یک زن قسمت 24 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_بیست_و_چهارم #چیستا_یثربی رفتم سمت اتاق سهراب. چراغ را روشن گذاشته بودم. ساک و کوله پشتی و کیفم را زمین انداختم ؛ سهراب نبود ؛ انگار پدر و مادر آدم ؛ خانه نباشند ؛ انگار جهان ؛ به یک جای غریب کوچ کرده باشد! خانه مثل آخر […]

او یک زن قسمت 23

او یک زن قسمت 23

او یک زن قسمت 23 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_بیست_و_سوم #چیستا_یثربی اتاق سهراب؛ پر از نور و آرامش بود. دو تا تخم مرغ ؛ توی ماهیتابه گذاشته بود که برای من املت درست کند.گفتم: مطمینی چیزیش نمیشه؟ گفت: آره،میخوابه… با این وضع روحیش؛ فعلا صلاح نیست اونجا باشی ! گفتم: نمیدونستم خاطره ای به این […]

او یک زن قسمت 22

او یک زن قسمت 22

[Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_بیست_و_دوم #چیستا_یثربی این خنده از هر گریه ای؛ دردناکتر بود! دوباره داد زدم :باید برم دستشویی ؛ درو باز کن گفتم!… گفت:این در خرابه.گاهی با لگدم بیفتی به جونش باز نمیشه؛ اما گاهی با یه نوازش…خواست دستش را طرف صورتم بیاورد….محکم دستم را کشیدم که بلند شوم…زورش زیادتر از من بود […]

او یک زن قسمت 21

او یک زن قسمت 21

او یک زن قسمت 21 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_بیست_و_یکم #چیستایثربی غروب بود که دوباره وارد کلبه شدم. اتاق نیمه تاریک بود، صورتش را کامل نمیدیدم؛ فکر کردم خواب است؛ به طرف ساکم رفتم که داروها ؛ مسواک وشانه ام را بردارم؛ ناگهان گفت:برای اینکه عاشق خوبی باشی؛ لازم نیست حتما آدم خوبی باشی! گفتم: […]

او یک زن قسمت 20

او یک زن قسمت 20

او یک زن قسمت 20 [Forwarded from چیستا_دو] #او_یکزن #قسمت_بیستم #چیستایثربی چیزی که روی زمین افتاده بود؛ آشنا به نظر میرسید ؛ یک کیسه بود؛ با چند بسته قرص من ؛ که از خانه آورده بودم ! آنجا چکار میکرد؟! یعنی در جیب نیکان بوده؟ ازساکم برداشته بود؟ چرا؟! کیسه را فوری برداشتم و در […]

او یک زن قسمت 19

او یک زن قسمت 19

او یک زن قسمت 19 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_نوزدهم #چیستایثربی گفتم: تو دروغ میگی! امکان نداره چیستا عاشق پسری مثل تو ؛ یا همسن تو بشه! چرا میخوای درباره ش دروغ بگی؟ کم پشتش حرف میزنن ؟ دیدم تو محل کارش؛ چطوری میخوان داغون نشونش بدن!……نیکان میخواست غلت بزند؛ از درد فریاد زد.به طرفش […]

او یک زن قسمت 18

او یک زن قسمت 18

او یک زن قسمت 18 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_هجدهم #چیستایثربی وقتی دستش را از پیراهن سپید خونی اش بیرون کشیدند؛ من آنجا بودم. وقتی آن را جا میانداختند و پانسمان میکردند؛ من آنجا بودم؛ وقتی آمپول ها را تزریق میکردند؛ من آنجا بودم.گاهی از درد فریاد میکشید.اولش داغ بود و درد را باور نکرده […]

او یک زن قسمت 17

او یک زن قسمت 17

او یک زن قسمت 17 [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_هفده #چیستا_یثربی گفتم :خدا لعنتم کنه ؛ چیکار کردم؟!…. گفت: دستمو شکستی، همون اول ماجرا! و معلوم بود به شدت درد میکشد….عرق کرده بود و بلوز سفید زیر کتش خونی بود؛ گفتم: تو رو خدا ببخش! دست خودم نبود؛ گفت: همه همینو میگن؛ دست خودم نبود! […]

او یک زن قسمت شانزدهم

او یک زن قسمت شانزدهم

او یک زن قسمت شانزدهم [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_شانزدهم #چیستایثربی داخل خانه؛ مثل کلبه ارواح بود. روی همه چیز؛ ملافه ی سپید انداخته بودند.ملافه هایی که بعضی از آنها ؛ غبار گرفته و برخی هنوز سفید بود! برخی جاها لکه ی سبزی؛ روی ملافه ها دیده میشد ؛ خزه و بوی ماندگی ؛ حس […]

او یک زن قسمت پانزدهم

او یک زن قسمت پانزدهم

او یک زن قسمت پانزدهم [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_پانزده #چیستا_یثربی نفهمیدم کی خوابم رفت و چقدرخوابیدم ؛ وقتی بیدار شدم سرم روی شیشه ی ماشین بود و هنوز صدای سوت در سرم تکرار میشد. خدایا! چقدر آشنا بود ! ولی هر چقدر فکر میکردم ؛ یادم نمی آمد کجا آن را شنیده ام! … […]

او یک زن قسمت چهاردهم

او یک زن قسمت چهاردهم

او یک زن قسمت چهاردهم [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_چهاردهم #چیستایثربی باران بهاری بود؛ روزی که اسبابهای اندکم را در چمدان کهنه ی زمان دختری ام ریختم و به زور درش را بستم. باران بهاری بود؛ وقتی با حسی غریب، انگار برای آخرین بار به خانه مان نگاه کردم و باران روی گیسوان و کلاهم […]

او یک زن قسمت سیزدهم

او یک زن قسمت سیزدهم

او یک زن قسمت سیزدهم [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_سیزدهم #چیستا_یثربی پلیس ؛ هیچوقت ردی پیدا نکرد!…انگار شبنم ؛ هیچوقت وجود نداشت ؛ انگار ما خیال میکردیم که هست…. یا بوده !….گفتم : خب؟ گفت: میخوام فیلمشو بسازم.تکی! یه فیلم خاص؛… یه جور مستند ؛ با دوربین روی دست! میخوام تو نقش شبنمو بازی کنی! […]