عشق سنگم می زند!

عشق سنگم می زند!

عشق سنگم  می زند!تا قیامت می شمارم ای زلیخا مرد باش…شاینده زیبا آه…آزمندمآرزو راگوهرِ همزادِ پنهاندر وقارِ شیریِ کردارِ شهوتشور و نوشاکِ فرحناک آتشم را باغِ شعریصبح خورشید را کند رنگلذّتم را بی بهانهفرصتِ شادی مهیّاستخواب های ـ قهوه ای!عریان وناآرامهمجوارِ دامنِ رقاصه ای مجنون می چرخد ساقهٔ کاهمزّهٔ آبِ گوارابا هجومِ  آفتی پیوسته زیبانیک […]

لذت هایم خیالی اند و رنج هایم همه واقعی !

لذت هایم خیالی اند و رنج هایم همه واقعی !

لذت هایم خیالی اند و رنج هایم همه واقعی ! آسمان… با شت و پت و هیاهوی عجیبی ابر کبودش را برداشت و رفت منّت کشی نمی کنم نزدیک بود کارمان بجدایی کشد آفتاب … همهٔ خاطراتمان را بسوزاند شب از هستیم خسته است دیگر نخواهد رفت نوشته بودم خیالش بمیرد و محبوبش در نیروانایی […]

زیبا بودنت هنر نیست…

زیبا بودنت هنر نیست...

زیبا بودنت هنر نیست… قشنگی با تو بازی می کند چشمهانم را نوعی دیوانگی تصوّر کن تأویلی… ساده از تن *پریچهر ح.رزاس

اگر عصرِ پا به غروبی…

اگر عصرِ پا به غروبی...

اگر عصرِ پا به غروبی… در بیراهه های شهر دستت را بگیرم تا لبخندم مشت مرا باز کند و تو هنوز چشمانت را با حریر نامرئی دامنت پنهان کنی… چگونه اشکم را داغ کنم ؟! با تو به پاکی آب می دَوَم به جان تو دویدن… تاوانِ شرابِ کهنه بود با اشک قهر کردم و […]

راز و نیاز من

راز و نیاز من

راز و نیاز من بالا بلندِ نقش بازِ من دلا دیدی چه کرد؟ عیان کرد راز من… به خیر ساقی بلّد بازِ پاکبازِ من مستم و یاد حریفان نمی کنم… مطرب بزن زخمه بر زهدِ درازِ من …………. ✍ ح.رزاس ▫غمّاز

از پشتِ دلم…

از پشتِ دلم...

از پشتِ دلم… عشق مرا می پرسد چنان خشمناک که عادت من است چنان رام که عادت او سر بر شانه اش نهادم و بسان نیلوفری روئیدم ! من خیالات تو نیستم ونه گلی برای گلخانه ات تیشهٔ اعجاز تو بر هر سنگِ هرکاره ای میدرخشد با هر واژه که از لبان تو می تراود […]

زنجیر بسته را عقل و جان رهاست

زنجیر بسته را عقل و جان رهاست

زنجیر بسته را عقل و جان رهاست هیچ چیز مرا عاجز نمی کند اگر از چشمانم تمنّا شود دور تو می گردم و تو… دور خودت بچرخ هر چه بادا باد ………. ✍ح .رزاس

دیگر ترسیم مرگ کافی نیست

دیگر ترسیم مرگ کافی نیست

دیگر ترسیم مرگ کافی نیست من از… رافائل تبعیّت می کنم ! تو در لبهٔ زمین ـ تماشا … باش من در جان تو می لرزم چون نیلوفری… در ـ بنارس ………. ✍ ح.رزاس مسح_ فروردین۹۶

بپرس… از پنجره ها

بپرس... از پنجره ها

بپرس… از پنجره ها از قاب های بی قوارهٔ ـ تنهایی ـ … قبول می کنم هرگز تو را، در نمازم سجده نمی کنم می گریم و می میرم از خیال مقدّس…اَت ✍ رزاس

یکی بود… دو تا نبود

یکی بود... دو تا نبود

یکی بود… دو تا نبود خیال تو بود و منو شب و ماه قصّهٔ ماه و پری… تو بغضِ باریک چشام تلخی خنده می زد… رنگ سیاهی رو لبام پریا شکسته بال… آدما ، توی خیال همگی ظهر دعا… بارِ غم، جدا جدا یه شبی با دل تنگ… خنده کرد کوه بلند موهاش… سبز و […]

صدای… رنگ ها را می شنوم !

صدای... رنگ ها را می شنوم !

صدای… رنگ ها را می شنوم ! و دستی که… چتر مرا میان باران بست پیرهنم از آغاز ژنده بود میانِ آغوش تو… ـ سرما میمیرد! مثل حسرت یک خواب راست… در تو بیدارم و لرز جسارتم از ویرانه ها ی تنم دیواری ساخته از… ـ بود و نبود ! این خون… ـ سرنگون از […]

باغ را برای باغبان دلت ببین

باغ را برای باغبان دلت ببین

گفتی… باغ را برای باغبان دلت ببین کاروان را برای راهزن دلت… ـ غارت کن سپس من… درکنف غار تو روئیدم! تا آونگ نیک و بد رنگ بازد و عشق… بر سر میدان ، روا گردد گفتی بــــــیا ـ زانو…زدم بی خبری آموختی، خاموش بر لبم گفتی بــــــرو… ـ فهم رفتن نمی دانستم و به […]

تو نیستی

تو نیستی

این… همه هستم تو نیستی؟! آن… و ـ این! ▫▪ ✍ح.رزاس

تنها

تنها

تنها تنها خسته از هر زخم آویخته از… ـ بهشت افعیان منم… ـ نمرود ! ▫▪ ✍ ح_رزاس

و تو آمدی….

و تو آمدی

و تو آمدی با ـ بومی سپید ! میان رنگ ها… آفتابی ابری سوخته ای باد وزید تیره… ـ رنگارنگ شد ! ▪▫ ✍ح . رزاس

برده های فحش دهانم 

برده های فحش دهانم 

برده های فحش دهانم زبان در می آورد کبوتری میان تباهی پنجره… هنجار دوشیزه ای در مرگ شراب شب تاب لهیدهٔ اندیشه های بلند . ـــــــــــ ✍ح.رزاس ▫دشنام

چه کوه نرمی شده ام سکوت پر طپش بر دلم…

چه کوه نرمی شده ام سکوت پر طپش بر دلم...

چه کوه نرمی شده ام سکوت پر طپش بر دلم… نه پرتو خونین غروب، نه سایهٔ ظلمت ابرها وقتی دنیا عاجز است و… من خودرا هیچ  ـ نمی فهمم ؟ خیالم رنگ تاریکی گرفت اسیر…. در دیار زمستان در سینهٔ باز کویر همتای نگین فیروزه ای که چهره ٔ پیامبری بر آن نقش زده ـ […]