سایر شاعران

چقدر دوس دارم

چقدر دوس دارم درین روزها با مادربزرگ در ایوان خانه چای عصرگاهی بنوشم و آهی از سد اینکه: امروز هم گذشت سردهم ولی حیف که دیگر نه چایی به گرمی است و نه دگر مادربزرگی
یادش بخیر که مادربزرگ می گفت جوجه ها را آخر پاییز میشمارند
گفتم چرا؟
گفت جوجه هایی که غم پاییز را میگذرانند دیگر از زمستان باکی نیست
ولی من زمستان را هم گذراندم و تاب پاییز را نیز آوردم ولی چنگال گربگان دگر عمری برایم نگذاشت
از : سعید احمدی

چقدر دوس دارم, کافه شعر

نوشته های مشابه

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا