سایر شاعران

یلدا که میشود… با فال هایم… زمستان را معطل می کنم

یلدا که میشود…
با فال هایم…
زمستان را معطل می کنم
شاید برگردی…
این نداشتن هایت…
شب را طولانی کرده…
حتی..
یلدا کم می آورد…
برای ناگفته هایم…
برای تمام درد هایم…
در غیاب تو…
تمام فال های یلدا…
خالیست از معنا…
کاش میفهمیدی…
نه در باد،عاشق رقص گیسوانت بودم…
نه در خاک تشنه  عشق سرابت…
درد من…
آن نگاهت از پس دیوانگی من بود..
پنجره را که باز می کنم
آسمان خدا تهی از عشق شده…
چقدر این شب ها…
نبودنت سخت شده…
دیوونه…
وقتی عطر تو هست…
تمامی تکرار ها  زیباست
اما وقتی نیستی…
غرغر های عاشقانه ام
تمامی ندارد
عزیزم…
عاشقی با تو…
شروع آرامش یک رویاست..
دیگر آفتاب را
با چای گل سرخ و گلاب و موسیقی صدای تو…
روز می کنم…
امروز…
جای حسادت باران خالیست
من اهل شب های بعد از یلدا نیستم
قرارمان همان ،امامزاده دیروز…
رویای عمیق منتهی به عشق…
راستی…
بی نگاه تو…
ستاره چیدن از آسمان خدا لطفی ندارد…
به نظرت..
الان…
وقت بوسیدن است….
این از آن درد هاست…
الان…فردا….
باز هم نیستی…
تنهایی یعنی این…
من هنوز…
در دیروز مانده ام…
این درد توی سینه…
بی هیچ..تویی..پر نمی شود….
الان به وقت دیروز…
تو نیستی…
حالت را از باد می پرسم
زندگی همین است…
پر از رویا های ارزان..
تنهایی های نامحدود…
و…..
اندکی زندگی دو نفره…
چنان نیستی..
انگاری…
لب هایت ،فنجان قهوه خانه مرا لمس نکرده…
به همین سادگی…
یک نفر…
چونان تو را می میراند
.
.
ولش کن…
باز دلم برایش تنگ شده…

یلدا که میشود… با فال هایم… زمستان را معطل می کنم, کافه شعر

نوشته های مشابه

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا