سایر شاعران

از اين من و ما، شايد و اما، بريده ام

از اين من و ما، شايد و اما، بريده ام
از دلهره­ ي آخر شب ها بريده ام

حالا كه كسي داغ دلم را نديده است
از مردم در حال تماشا بريده ام

نوشته های مشابه

با خنجر خود هنجر خود را كتك زدم
چاقو نشده، دسته­ ي خود را بريده ام

“گلرويِ” دلم شهر دلم را به خون كشيد
آري كه دلم رفته به “يغما” ، بريده ام

نه پاي سفر مانده، نه امّيدِ بودنش
زانجا شده ­ام رانده و زينجا بريده ام

وقتي كه غروبم به شب تار مي­رسد
از روشني ساحل فردا بريده ام

در ساحل غم ديدمت از دور، مي­روي
بايد كه صدايت كنم، اما بريده ام

چون ناف مرا با غم و هجران بريده اند
شب هاي خودم را قد يلدا بريده ام

پرسيده ­اي حال دل؟ عرضم به خدمتت
دل مرده ­ام ، از عشق و تمنّا بريده ام

مجنونم و از خانه ي فرهاد مي­رسم
شيرين نشدي حضرت ليلا ، بريده ام

حالا كه شبم پر شده از بي ستارگي
از حمل و اسد، عقرب و جوزا، بريده ام

چنديست دعا در ره مي خانه مي كنم
از مسجد و از مفتي و ملّا بريده ام

آدم نشدم هرچه ز حوّا سروده ام
از آه و دمِ هرچه مسيحا بريده ام

بايد بروم شاخه خود را تبر كنم
حالا كه دل از بوسه­ي گلها بريده ام

شايد نشود دل بكنم ، ليك مي­روم
كم سوختْ مگر قلبِ بي نوا، بريده ام
از : كميل فضلي

از اين من و ما، شايد و اما، بريده ام, کافه شعر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا