سایر شاعران

چشم در راهم بروی بام ایوانی که نیست

چشم در راهم بروی بام ایوانی که نیست
چتر دل وا کرده ام در زیر بارانی که نیست

گاه گاهی در دلم کل می کشد خوان امید
پیش می خواند مرا آن هشتمین خوانی که نیست

نوشته های مشابه

هم و غمَّم گشته تنها یک نفس از عمق نای
تا که نجواها کنم در گوش جا نانی که نیست

دست تو در دست دل نا رفته غوغا می کند
پا به پای یکدگر در آن خیابانی که نیست

حاصل ساعات پایانی فقط یک حسرت است
پشت هم سر می کشم ازعمق فنجانی که نیست

باز هم تکرار این: ” جانم مرا با خود ببر”
خواهشی با پاسخ :الان و ،الانی که نیست

هر نفس ، از گونه هایم اشک پارو میکنی
بوسه باران می کنم انگشت و دستانی که نیست

ای خدا این حال خوش را لحظه ای از من مگیر
عقل ، عاقل شو تو هم یعنی چه ؟:” درمانی که نیست”

می شمارم نیست های بیشماری را که هست
لابلای ، هست های بس فراوانی که نیست

فهیم بخشی
*با استقبال از شعر خانم بیتا امیری

****
من در این فرصت جامانده طرب می خواهم
هی نگو صبح همین نیمه شب می خواهم

عاشقان را به بها  روزی رضوان دادند
من تو را خالی از  اعداد و سبب می خواهم

چو پلنگی ، ز ته  دره ی دل ، خیره به ماه
جان از چانه گذر کرده به لب می خواهم

اگر آوردن نامت به جهان جرم شود
صلح یعنی چه؟ هیاهوی حلب می خواهم

تو بیا ، خنجر عاشق کشی از روی ببند
در به در” یک توی ” آشوب طلب می خواهم

گر تمنای تو یک فاجعه ی ساده دلی است
آخر سادگیم از تو رکب می خواهم

شهری از فاصله برپای دلم نقش زدم
تازه فهمیده ام  این بار، عجب می خواهم!

قفسی بین کویر و دل اقیانوسم
اسم شب را بلدم ، رخصت رب می خواهم

گر طبیب سر بالین دلم باشی تو 
روز و شب های دمادم  پرتب می خواهم

فهیم بخشی

چشم در راهم بروی بام ایوانی که نیست, کافه شعر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا