سایر شاعران

محتوای پیام : اين غروبی كه غمش زُل زده در چشمانم

اين غروبی كه غمش زُل زده در چشمانم
عاقبت می كَند از ريشه شبی بنيانم

منم و يک دلِ تنگ و غزلی ناب كه باز
قصد دارد كه كُنَد بارِ دگر گِريانم

نوشته های مشابه

گفتم امشب نكنم ياد تو ديگر اما
هِی لگد می زند انگار به دل وجدانم

آه بانو،به پر و بالِ خيالم هر دم
تا كجاها كه نرفت اين شب بی پايانم

شايد از غصه ی اين قصه بميرم يک روز
كه قرار است شود حسرتِ تو تاوانم

کس چه داند که چه در سینه ی من می گذرد
من همان فال بَدِ قهوه ی در فنجانم

با وجودی که تو رفتی ز کنارم اما
میخِ این عاشقی را کوفته ام در جانم

کو خدایی که تو گفتی همه جا با ما هست
من دگر داده ام از دست همه ایمانم

نه مجالیست که آغاز کنم از نو راه
نه امیدی که کُنَد صبح ،شبِ هجرانم
از : واحد معظمی

محتوای پیام : اين غروبی كه غمش زُل زده در چشمانم, کافه شعر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا