سایر شاعران

رسم است گرفتار خودت باشی وآگاه نباشی

سلام و درود
تقدیم چند شعر:
رسم است گرفتار خودت باشی وآگاه نباشی

یک عمر بدهکار خودت باشی و آگاه نباشی

نوشته های مشابه

نبضت بزند گاه بگاه از سر اصرار به ناچار

یعنی که تو سربار خودت باشی و آگاه نباشی

هر لحظه بلرزد به خودش سقف و ستون های امیدت

غرق در و دیوار خودت باشی و آگاه نباشی

آوار شود آه و ببندد در و دالان دلت را

آواره آوارِ خودت باشی و آگاه نباشی

بر شاخه نورسته ای از باغچه سبز سعادت

آویخته دارِ خودت باشی و آگاه نباشی

آگاهی از این فاجعه تلخ چه اندوه عمیقی است

بگذار ، گرفتارخودت باشی و آگاه نباشی

فهیم بخشی

پناه لحظه های بی قراری ام ، رفیق

بیا که روی موج بد بیاری ام ، رفیق

قسم به غربتی که چکه چکه می چکد

ز ناودان روز و شب شماری ام رفیق

من از هجوم آرمیدنی و بودنی

که خالی از تو پر شود فراری ام رفیق

چرا در این هوای تا بُن ابری قفس

نه می کشی ، نه زنده می گذاری ام رفیق ؟

خدا نیارد آن دمی که بعد ازاین دگر

به بلبشوی کوچه ها سپاری ام رفیق

مرا زمانه بر زمین سرد خود زده است

“تو” بیش از این رضا مشو به خواری ام رفیق

بیا و چاره ساز چامه و چکامه شو

سروشِ ناسروده های جاری ام رفیق

و پا به پای خاطرات خود سرک بکش

ز روزن اتاق یادگاری ام ،رفیق

که حس کنم به بازوان گرم خنده ات

دوباره عاشقانه می فشاری ام رفیق

فهیم بخشی
از ازل  مبناست ، بسم الله الرحمن الرحیم

عشق را معناست ، بسم الله الرحمن الرحیم

شعر هستی با ردیفِ ” عشق و انسان ” شد غزل

مطلع دنیاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

حرف حرفش ، رشته اقیانوس قایم بر حیات

عُروَة الوثقی است ، بسم الله الرحمن الرحیم

هر خودی را ، از خود و از دیگران بی خود کند

جام بی همتاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

دست افشانانِ حولِ  رازِ حوّل حالنا

رازتان افشاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

نای عبدالباسط از این راز نامیرا شده است

جام روح افزاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

آری آن “لمّا خَلَقتُ ” چشم بر “الّا ” سپرد

هست را  زیراست ، بسم الله الرحمن الرحیم

دلبر و دلداده و دل هر سه بنیانش یکی است

عشق استثناست ، بسم الله الرحمن الرحیم

کوله لب تا لب خرابی ، سینه لبریز از امید

وعده گاه اینجاست ، بسم الله الرحمن الرحیم

پیش می خواند مرا همسایه ی  رگ های من :

یک قدم تا ماست ، بسم الله الرحمن الرحیم

فهیم بخشی
چشم در راهم بروی بام ایوانی که نیست

چتر دل وا کرده ام در زیر بارانی که نیست

گاه گاهی در دلم کل می کشد خوان امید

پیش می خواند مرا آن هشتمین خوانی که نیست

هم و غمَّم گشته تنها یک نفس از عمق نای

تا که نجواها کنم در گوش جا نانی که نیست

دست تو در دست دل نا رفته غوغا می کند

پا به پای یکدگر در آن خیابانی که نیست

حاصل ساعات پایانی فقط یک حسرت است

پشت هم سر می کشم ازعمق فنجانی که نیست

باز هم تکرار این: ” جانم مرا با خود ببر”

خواهشی با پاسخ :الان و ،الانی که نیست

هر نفس ، از گونه هایم اشک پارو میکنی

بوسه باران می کنم انگشت و دستانی که نیست

ای خدا این حال خوش را لحظه ای از من مگیر

عقل ، عاقل شو تو هم یعنی چه ؟:” درمانی که نیست”

می شمارم نیست های بیشماری را که هست

لابلای ، هست های بس فراوانی که نیست

سراینده : فهیم بخشی

بیرجند

*با استقبال از شعر خانم بیتا امیری
fahim78.persianblog.ir/

رسم است گرفتار خودت باشی وآگاه نباشی, کافه شعر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا