سایر شاعران

چه حسِّ غریبی به ابر بهاره

چه حسِّ غریبی به ابر بهاره
نمی خواد به جای دل من بباره
یه خودکار آبی ازت مونده پیشم
باهاش می کشم من شبی یک ستاره
شبی یک ستاره به یاد نگاهت
هنوزم تو سینه، دلم بی قراره
نگا کن ببینی همه آسمونو
که اندازه من ستاره نداره
دیگه جوهری توی رگهام نمونده
یه خودکار خالی دل پاره پاره

نمی شه یه لحظه دل آروم بگیره
نمی شه به یاد تو هر شب نمیره
نمی شه به بالین خود سر بذارم
نمی شه نمی شه آخه دل اسیره

نوشته های مشابه

یه دفتر ستاره برات می فرستم
تو هر صفحه زخمام هزاران هزاره
رو هر صفحه دستی بکش نازنینم
همینم یه مرهم رو زخمام می ذاره
می دونم که چشمات هنوزم به راهه
می دونم می دونی که دورم حصاره
یه تسبیح ذکرُ تو دستات گرفتی
می دونم شبا اشکاتُ می شماره

نمی شه یه لحظه دل آروم بگیره
نمی شه به یاد تو هر شب نمیره
نمی شه به بالین خود سر بذارم
نمی شه نمی شه آخه دل اسیره
از : جلیل م. باروقی

چه حسِّ غریبی به ابر بهاره, کافه شعر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا