#شعر : دزدی عاشقانه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست دارم نیمه‌ های تابستان
در انحنای راه خانه‌یِ مان
پیدا کنم زنانه کیفی…
بریزم وسایلش روی زمین
روی یک قصه
روی زمان!
تکه تکه اسرارش فاش شود
مثل تفسیر کردن قرآن
حیف، گوشی اش که رمز دارد!
عکس خودش روی صفحه‌ی قفل است…
جز یک شماره تماس اورژانسی؛
نیست دیگر راهِ ارتباطمان
بو بکش…
کیف بوی خوشی دارد
عطر گرانیست و کمی تلخان
لوازم آرایشی نمیبینم…
کاش نباشد، که یعنی خودش است!
“زیباییِ رویِ خودِ انسان”
یک رژ، یک ضد آفتاب
فقط همان بود و همان
خب شُکرِ خدا این هم گذشت!
چشمان خودش بود انگار…
یک دفتر یادداشت ته کیف
مرا سمتش کشید هراسان
باز کردم، زندگی اش بود
خط به خطِ کار های هفته‌ی پیش!
نوشته بود مو به موی خود را
با دست خطی خوش و آسان…
نوشته هایش که خوشحالند!
غبطه میخورم که خوشبخت است
چه نوبرانه است این دکّان…
پیدا کردن کیف دروغ بود
از کسی که سال پیش دیدم،
من این کیف را دزدیدم.
نگاهش میکردم آن عشق را
از پشت شیشه‌ی پیکان…
سرما، گرما، زیر باران
تاریک، روشن،وسطِ طوفان
کاش میتوانستم بگویم کیست!
که چه ها کرده با زندگیِ من
نتوانستم و همین دزدی؛
بُرد شاید مرا در آغوشش
تا آنسوی عالمِ امکان
دزد نیستم من… باور کن!
فرق دارد دلیل من و دزدان
من سخت عاشق صاحب کیفم
همین را که زیر لب گفتم
چشمم به خط سوم خورد
با این جمله بسته بود حرف را :
“با همسرم چسبید لواسان”
باور نمیکنم متأهل است!
کیف را بستم همین…
پایان.

فردین فرج الهی راد