دلبرم بار دگر دیده ی ما روشن کرد
قدمش رنجه نمود و دل ما گلشن کرد

لحظه ای دست کشید از سر باغ ملکوت
مردم شهر از این جلوه ی زیبا مبهوت

اوست شیرین و زِ هر قند و عسل شیرین تر
اوست ماه من و از هر ازلی دیرین تر

اوست آرامش قلب دل افسرده ی من
اوست آرام دهنده به تن خسته ی من

چشم شهلای نگارم غزل ناب من است
حسرت وصلت او زخمه ی بر جان و تن است

با “شرف” در ره او پا بگذاری, مردی
ورنه ناید به نظر صورت تو جز گَردی

از : ابوالفضل شرف الدینی