سایر شاعرانسایر نوشته های ادبی

حرفهایی که برای گفتن نیستند…..

پسرک‍  سوار بر خودشیفتگی‌هایش به قبرستان رسید.  
پالتوی مشکی ،موههای صاف و بلند، قامتی کشیده، سینه‌سپر، سربالا، دست در جیب ، نگاهی گیرا و عمیق، باقدمهایی محکم و پیوسته، یک گام جلوتر از ردٌِ پایش ، کنار تنه‌ی درخت بید و مجنون ایستاد..
غروب پنج‌شنبه آرام از کنارش گذشت ، شب جمعه از روبرو رسید
جیک‍ جیک‍ ِ گنجشکهای روی شاخه‌ی خشکیده‌ی بید
عکس بی‌روح پدر بر سنگ‍ قبری گرانیتی و سیاه
رقص شعله‌ی سوزان شمع در باد
عبور ناگهانی یک خاطره در یاد
نگاه پرعطش گلدانها به بطری کوچک آبی دردست
چهر‌ه‌ی غمگین و بی‌روحِ دخترک گلفروش، با همان روسری همیشگی و چندین ساله
صدای تلاوت آیات قرآن
الگوبرداری از سنّت‌های عزاداری و سپس به‌روز‌رسانی  شده
پخش و تعارف خرما و حلوای خیراتی
مردمانی سیاه‌پوش ، و جملات و تسلیت های کلیشه‌ای و تکراری
حضور مردی قرآن‌خوان از پشت‌سر و هجوم عطر مشهد به بوی گلاب
عبور لنگ‌لنگان پیرمردی گدا ، همراهه فُحشهایی زیر لب
شهادت شاخه گلی بی خار ، بنام گلایل، بروی سنگ قبری جوان.
انعکاس صدای قه‌قهه‌ی خنده‌ی دختربچه‌ای سرخوش و شاخه گلی در دست
اشکهای شمع و حرفهای پنهان پشت غرور
حرفهایی از جنس درد دلهای پسرانه
حرفهایی که برای گفتن نیستند…..

شهروز براری صیقلانی

نوشته های مشابه

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا