ای نور هر دو دیده ، گویی بصر نداری
ویران شدم به پایت، وجدان مگر نداری
گفتم که با خیالت روز و شبم به سر شد
گفتی بجز هوایم ، کاری دگر نداری
گفتم که کار من تو ، تاب و قرار من تو
مجنون شدم من از تو ، گویا خبر نداری
گفتی ز مردم شهر ، مانده جناب حافظ
او هم بفهمد این عشق ، زیر و زبر نداری
گفتم که تا قیامت ، دنیا تو گر بگردی
شکی نکن که چون من ، خونین جگر نداری
گفتی که من نه آنم کاندر دلت نشاندی
خیر مرا تو بینی ، دیدی به شر نداری
گفتم که باطنت را با جان و دل شناسم
از ظاهرت بگویم ، کم از قمر نداری
گفتی به هر کلامت ، یه نکته را بفهمم
چیزی که گوینش عقل ، کلأ به سر نداری
محسن جوادی