حسن گایینیسپید

اگر عصرِ پا به غروبی…

اگر عصرِ پا به غروبی…
در بیراهه های شهر دستت را بگیرم
تا لبخندم مشت مرا باز کند
و تو هنوز چشمانت را با حریر نامرئی دامنت پنهان کنی…
چگونه اشکم را داغ کنم ؟!

با تو به پاکی آب می دَوَم
به جان تو دویدن…
تاوانِ شرابِ کهنه بود
با اشک قهر کردم و از چشمان خود راندم
با تو از درونم
ررررررف ت م م م م م

نوشته های مشابه

✍ح_رزاس
▫ افسانه_۹۶/۷/۱۲

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا