سایر شاعرانسایر نوشته های ادبی

قتل لحظه ها

قتل لحظه ها

دوستان ادیبم باز یک شب و بیداری و حاصلش داستانک زیر بود ، بی هیچ ادعای در زمینه ی قالب داستانی اما دفاع از محتوا تقدیم شما یاران می کنم ، تمنا دارم علی رغم طولانی بودن مطالعه و نقد بفرمائید 🌹🌺🌸

نوشته های مشابه

در گوشه ی تنهاییه خانه نشسته بودم
یکباره “تنهایی” از کنارم گریخت
کسی وارد خلوت اتاقم شد
می شناختمش
در سالهای خوش بی “عنوانی” ۱
در کوچه هائیکه وقتی باران می آمد چکمه ها مان در گل جا می ماند
یکدگر را ” دوست ” می داشتیم و دوست خطاب می کردیم

پس از اینکه با تفاخر
و مفصل
ساعتی از سالهای عنوان دار شدنش گفت
برای اینکه فرصت داشته باشد
تا افتخارات دیگرش به یادش بیاید

پرسید :
راستی تو این روزها چه می کنی ؟
گفتم : قتل
– قتل ؟
– بله قتل
– قتلهایی فجیح و زنجیره ای
– چرا ؟ چرا زنجیره ای ؟
گفتم : آخر خودشان پشت سر هم و زنجیر وار به قربانگاهم می آیند

با ترس و لکنت در حالیکه از چشمانش مشخص بود به دیوانگیم فکر می کرد گفت :
با چه ؟ با چه می کشی ؟
گفتم :
با هر چه که در آن لحظه با من باشد

با تبر تیز ” گذشته ” ۲
با شمشیر دو دم “ذهن و فکر ”
با خنجر “حسرت ”
با چاقوی تیز ” تفکر به ریا ”
– چقدر وحشتناک
– نه نه همیشه هم اینقدر خشن نیستم
گاهی آنها را با بو کردن یک گل با “رویای زندگی بدون آلات قتاله ی بالا” می کشم
با ترکه های “درخت دوستی” که در “سرزمینی بدون جنگ” روئیده می کشم

– خیالاتی شدی مگر می شود با اینها کسی را کشت ؟
گفتم :

((کسی را نه اما لحظه هایم را آری))
-لحظه هایت را می کشی ؟ دیوانه

حالا دیگر ترسش ریخته بود و ترس باعث شده بود بقیه ی افتخاراتش را که آماده کرده بود بگوید از یادش برود
پس خودش را جمع و جور کرد و نگاهی به ساعت گوشی اش انداخت و در حالیکه متظاهرانه وانمود می کرد کار مهمی دارد رفت و می دانم او هم به دنبال کشتار می رفت اما شهامت گفتنش را نداشت
شاید قتلی فجیح تر مثلا سر بریدن تمام زندگی و انسانیت به پای دنیایی که لیاقتش را ندارد

و رفت
بی آنکه حتی حرفم را شنیده یا فهمیده باشد

چون او برای گفتن آمده بود نه برای شنیدن

با رفتنش غمی عجیب اما شیرین به دلم نشست
کورسوی امیدم به یکباره از لغت دوست گسیخته شد

ابزار قتلها را انداختم
سکوتی وهم انگیز وجودم را فرا گرفت ،صدای آشنائی از درونم می شنیدم
آن صدا آشنا بود ، از دوران خوش عاشقی با او دوست صمیمی شده بودیم
اما نمی دانم در کدام پیچ و خم زندگی از او دور افتادم
با شنیدن صدایش که مرا صدا می زد بی آنکه خودش را نشان دهد سینه ام فراخ شد ، بلند شدم ، به آسمان آبی آرام نگاه کردم و دو دستم را به گردنم گذاشتم ارتعاش صدایش را از رگهای گردنم حس می کردم و از درون فریاد زدم

– دوست من ، تنها عاشق من ، من چقدر خوشبختم که تو صدایم می کنی
خودت دستم را بگیر تا دوباره گمت نکنم
هر چند می دانم تو مرا گم نکرده بودی

ندایی درونم گفت :
با لحظاتت مهربان باش ، با آنها عشق بازی کن و به پشت سرت بیانداز و لحظه ی بعدی را در آغوش بگیر ، آنگاه دیگر به لحظاتی که پشت سر انداختی نمی اندیشی چون تمام لذتشان را چشیده ای و حتی به صف طولانیه لحظاتی که در حال آمدنند که گاهی چهره ی زیبا دارند گاه زشت نگاه نکن وقتی آمدند من با توام فقط به همین لحظه که با توست عشق بازی کن و عشقی را که نصیبت شد صرف صرف آن مفاهیم و افکاری کن که می کشتی ، آنها هم جزیی از زندگیند
هرچند زود گذر وقتی به میهمانیه من آمدی زندگی واقعی را خواهی دید 🌈

دوباره خاموشی شب بود و هجوم واژه ها همچو باران به بام دلم که از ناودان قلم سرازیر می شد و بر روی دفترم می نشست ، پگاه صدای اذان بانگ توحید سر می داد و من سر و دل غرق ندا بودم

علی اصغر شکرالهی (ع ا ش )
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۱- سالهای بچگی که عناوین دکتر و مهندس و حاجی و غیره نداشتیم
۲- واژه های داخل گیومه مفاهیمی هستند گاه دست نیافتنی که فرد با فکر کردن گاه ‌بیهوده به آنها دقایق و ساعات زندگی خود را بیهوده صرف می کند و می کشد

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا