سایر شاعرانسایر نوشته های ادبی

بجنب خودکار…

بجنب خودکار…
قلم در دست گرفته ام و می خواهم برای او بنویسم. ای وای دوباره شروع شد. دست هایم دارد می لرزد و قلم رقص ناموزون همیشگی اش را روی کاغذ به نمایش می گذارد. امروز باز هم جوهر خودکارم می خواهد با من بازی کند. هر چه سرش را با صفحه ی سفید کاغذ نوازش می کنم واکنشی نمی دهد. انگار او هم از نامه های بی جوابی که برایش تا به امرورز نوشته ام خسته و نا امید گشته است. وای بهت التماس میکنم بنویس. باید تمام حرف هایم را مو به مو برایش بنویسم. باید به او بگویم چیزی شبیه سنگ سفت و سخت در گلویم گیر کرده است و راه نفسم را بسته است. او باید بداند هر از چند گاهی که فیلم کمدی می بینم صدای خنده هایش را در گوشم می شنوم و چهره ی معصومش را که از شدت سرخوشی و خنده گلگون شده است، متصور می شوم. آخ که چه دلربا میشد در این لحظات. باید بداند که همین دیروز هم که داشتم تا کتابخانه ی نزدیک منزلم می رفتم تا رمانی که همیشه برایم از جذابیتش حرف می زد را پس دهم ، صدای خش خش برگ های زرد پاییزی زیر پاهای سست و لرزانم مرا بی اختیار یاد اولین باری انداخت که چشمانم را از پشت گرفت. من در کنار درختی نزدیک همین خیابان آشنا منتظرش بودم و صدای پاهایش را که آرام آرام از پشت سر می آمد را می شنیدم. لذتبخش ترین صدایی بود که تا آن زمان در طول عمر کوتاهم شنیده بودم. آنقدر دلنشین بود که نتوانستم برگردم و منتظر بودم زودتر از پشت سر، چشمانم را با دو دستت بگیرد. راستی … رمان قشنگی بود. همیشه سلیقه اش را در انتخاب رمان تحسین کرده ام. ای وای داشت یادم می رفت. باید هزار و یکمین نامه ی بی جوابم را برایش بنویسم. بجنب خودکار عزیزم، وقت تنگ است. شاید او اینبار دلش به رحم آید ونامه ی مرا بخواند. بجنب خودکار…
مهرناز صارمی

نوشته های مشابه

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا