سایر شاعرانغزل

دریای نوری داشتی در معبد چشمت

دریای نوری داشتی در معبد چشمت
با یک نگاهت ساختی روز معادم را
از کفر چشمان تو هرگز بر نخواهم گشت
بیهوده می سنجی عیار اعتقادم را
از دام قابیل نگاهت میشود فهمید
راهی به جز مردن ندارد قلب هابیلم
در دست طغیانت سپاه ابرهه داری
من نا امید از یاری قوم ابابیلم!
راهی به جز راه تو در چشمم نمی آید
هر چند بستی پیش از این راه عبورم را
با چکمه های نازی ات باید بپوشانی
نام و نشان زخمی نسل غرورم را
دارای بی سارا فقیری خانه بر دوش است
آتش بکش بر خرمن دار و ندار من
من سربدارم! هرگز از چیزی نمیترسم
سرکوب کن فریاد را در سبزوار من!
تاوان عشق است و شبیه گریه سنگین است
بی وقفه میگیری تقاص اشتباهم را
اسکندری و شعله ات را کم نخواهی کرد
باید بسوزانی خودم را… زادگاهم را…
محمد رضا طباطبایی

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا