او یک زنچیستا یثربی

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

#او_یک_زن
#قسمت_هفتم
#چیستایثربی
#داستان_بلند

نوشته های مشابه

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

چشمهایم نیمه باز شد ؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل…نفهمیدم کجا هستم.پدر و مادرم ؛ کنارم نسسته بودند.مادرم؛ دستش روی دستم بود.چشمانم نیمه باز بود.ولی صداها را میشنیدم.از دور زنی به دیگری میگفت:بهش تجاوزم کردن؟ و اون یکی جواب داد:فکر نکنم.زخمی که بود؛ولی محیط بانه ؛ به موقع رسیده…ناگهان ناخنها ودندانهای کثیف آن مرد غول پیکر یادم آمد؛ و فهمیدم اینها کابوس نبوده.واقعا اتفاق افتاده….. در بیمارستانم.مادرم دستم را بوسید و گفت:خوبی گلم ؟ گفتم: بهم قرص نمیدن؟ گفت:چرا دادن. یه عالمه آرام بخش تو سرمت ریختن…

چقدر گفتیم با آگهی روزنامه نرو دنبال کار ؛ اگه آشنا نداشته باشی؛ همین میشه دیگه! خیلیا بی دین و ایمونن؛ قصدشون سوءاستفاده ست! گفتم:نه! من نباید سوار اون ماشین میشدم. چه ربطی به کار داره؟ اصلا اگه از راه آگهی؛ دنبال کار نرم ، پس چطوری کار پیدا کنم؟مادر سکوت کرد.حرفی برای گفتن نداشت.گفتم : ما که کسی رو نداریم سفارشمونو کنه ! تا کی وبال گردن تو و پدر باشم؟…تقصیر خودم بود.تو یه لحظه عصبانیت؛ باز عصبی شدم، نفهمیدم دارم چیکار میکنم؛ انقدر هل کردم که کیفمم جا گذاشتم..مادر گفت:یعنی چی؟! تو دردسر افتادی؟ گفتم : گمون نکنم…به یه آدمی؛ بیخودی حمله کردم.جمله ی پدر جون یادم اومد که به هیچکی اعتماد نکن!

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

بعدم از ترس ؛ کیفو انداختم همونجا ؛ و فرار کردم.سوار اولین ماشینی که دیدم شدم….تقصیر خودم بوددیگه! ؛ بچه که نیستم! اگه اون آقا سهراب به موقع نرسیده بود… پدرم گفت: محیط بانه رو میگی ؟خدا خیرش بده.شب قبلو نخوابیده بود..تا صبح شیفتش بود.روز بعد؛ میخواسته شیفتو تحویل بده ؛ صدای جیغ تو رو میشنوه…همه چی رو ول میکنه ؛ میدوه….. هرچی خواستم بش شیرینی بدم ؛ قبول نکرد! گفت: وظیفه شو انجام داده…به زور لبخند زدم….

وظیفه؟ مگه کسی امروز میدونه وظیفه ش چیه؟ پدر گفت:”میگه: فکر کنین دخترتون یه بچه آهو بود؛ اون مردکم ؛ شکارچی!….من باید نجاتش میدادم ؛ کار منه”… الانم از صبح تا حالا بیرون نشسته ؛ دیشب که شیفت داشته؛ امروزم چشم رو هم نذاشته ؛ نه چیزی خورده؛ نه جایی رفته.نگرانته پسر طفلی ! میگه چرا انقدر قرص دوز بالا میخوری؟ پرسیدم :شما که حرفی نزدید؟ مادرم گفت:ما چی بگیم دخترم؟ خودمونم نمیدونیم که ! در باز شد.پرستاری آمد.سلام داد.خوش اخلاق بود؛ نبض و فشارم را گرفت و سرم را تنظیم کرد.گفت: هیچیت نیست.شوکه شده بودی.فشارتم افتاده بود..همین! تا فردا صبح میری خونه. پدر گفت:پس من میرم خبر خوبو به این آقا سهراب بدم.گناه داره بنده خدا ! نه ناهار خورده؛ نه شام.مادرم گفت: براش یه چیزی بگیر؛

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

شاید خجالت میکشه طفلی! دوپرس بگیر باهم بخورین!..توهم گشنه ای.پدرگفت :والله این همه ش میگه گشنه م نیست.میگه تو ماموریت چیزی نمیخوره!خجالتیه! پدرم رفت.مادر؛سرش را روی سینه ام گذاشت ؛ قطرات اشکش را حس کردم.گفت : به خاطر ما ؛ داری خودتو به آب و آتیش میزنی که کار پیدا کنی، آره؟ اونوقت خواهر و برادرت؛ عین خیالشون نیست !..راحت سر خرجی بیشتر ؛ سر، بابات داد میزنن! دختر بیچاره ی من …خدایا چرا دختر من؟……
#او_یک_زن
#چیستایثربی
#داستان_بلند
#داستان
#پاورقی_اینستاگرامی
#ادبیات
#قسمت_هفتم
#برگرفته از اینستاگرام رسمی چیستایثربی
این داستان شابک و فیپا دارد؛ لطفا در اشتراک گذاری نام نویسنده و لینک تلگرام او فراموش نشود.سپاس.

دوستانی که فقط متن همین قصه را میخواهند و به سایر مطالب کانال تلگرام.من علاقه ندارند؛ کانالی برای این.قصه ایجاد شده است که فقط مختص آن است…آدرس و نام کانال
#او_یکزن
@chista_2

@chista_yasrebi
@chista_2

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

سایر قسمت های داستان او یک زن را از کافه شعر بخوانید.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا