حسین منزویغزل

آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس غزل زیبای حسین منزوی کافه شعر

آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس غزل زیبای حسین منزوی از کافه شعر

آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس

نوشته های مشابه

ابر، باراني است از اشك چو بارانم بپرس

 

تخته دل در كف امواج غم خواهد شكست

نكته را از سينه سرشار توفانم بپرس

 

در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست

آنچه را مي گويم از آيينه جانم بپرس

 

آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم

گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس

 

پرده در پرده همه خنيانگر عشق توام

شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس

 

در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام

سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس

 

جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت

باري از شمع ار نپرسي از شبستانم بپرس

آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس غزل زیبای حسین منزوی از کافه شعر

سایر غزل های حسین منزوی را از کافه شعر بخوانید.
حسين_منزوی

کافه شعر شعر های همه ی شاعران دوست داشتنی کشورمان را منتشر می کند.

اگر شما هم شعری دارید که می خواهید در کافه شعر منتشر شود همین الان دست به کار شوید و آن را برایمان ارسال کنید تا در اسرع وقت منتشر شود.

غزل دیگری از حسین منزوی
تو را شناختم آریَ و بهترین بودی

بحق که ماده ترین ماده ی زمین بودی
نشستن تو به قدر هزار خوابیدن

زنانه بود و تو زن نه! که زن ترین بودی
همین نه دوش و پریدوش و پیش از آن،که تو خوب

همیشه نازک و همواره نازنین بودی
تو خوش تر از همه بودی، همیشه و هرگز

نه در ترازوی سنجش به آن و این بودی
عجب که مثل زنان تمام،بی پروا

و مثل باکره ای پاک،شرمگین بودی

“نبودم این همه گستاخ پیش از این” – گفتی-

“ولی تو رهزن پرهیز در کمین بودی”
تنت به یاری عشق آمد و گریزت داد

ز تنگه ای که در آن ناگزیر دین بودی
تو را گرفت به خود بازوان خالی من

به حلقه ای تو درخشان ترین نگین بودی

چنان که با تو درآمیختم یقین دارم

که با من از نفس اولین عجین بودی
منبع: منزوی،حسین،1385،تیغ و ترمه و تغزل،تهران،آفرینش

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا