چیستا یثربیکتاب

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

#شیداوصوفی
#قسمت_پنجاه_و_دوم.

نوشته های مشابه

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر
چیستایثربی..برگرفته از اینستاگرام #چیستایثربی

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر
سه ماه بعد از مرگ اکبر مشکات ، جمشید باید به مادرش میگفت که بهاررا میخواهد….یک خانه قدیمی دو طبقه در خیابان دربند تهران گرفته بود…میخواست زودتر عروسش را به خانه ببرد.قرار این بود !…علی گفت ؛ و اردشیر مثل گرگ ؛ حواسش به عزیزدردونه ش ، بهار بود.زیبا ترین عروسی که اردشیر دیده بود.بمانی گریه کرد: دخترم تو لباس عروسی عین فرشته شده بود.با کفشای سفید کوچولوی پاشنه بلند!…منصور گفت: این انتقام اردشیر از اون خانواده بود.ولی یه جورایی انتقام من و بمانی هم بود! اردشیر سهمشو میخواست.پول و قدرت…سهمی که به عنوان پسر پیشکارمرحوم پدر خونده ش ؛ ازش دریغ شده بود…تو خانواده ی مشکات ؛هیچوقت اون بچه رو، آدم حساب نکرده بودن.! از صدقه سری مادرش اونجا بود…در حالی که پدر مرحومش مرد کاردان و باهوشی بود… اونا نمیدونستن گرگ تو آستینشون پرورش میدن. اونم یه گرگ وحشی تیزهوش…که ادما براش ابزار بودن! علی گفت:پس دخترنو دادین مشکات متجاوز ، آره؟!..بمانی اشکهایش را پاک کرد.منصور پایین را نگاه میکرد.علی گفت :خوبه! همه این خانواده ؛ دروغگوهای قهاری ان.شایدم از هم یاد گرفتن.تو دیگه چرا بمانی؟صوفی گفت؛ منظورت چیه حاج علی؟ مگه بهار ؛بچه شون ، به خاطر پول زن مشکات نشد؟ حاج علی گفت:اشک تمساحشونو باور نکن ! پول؟ ساده ترین چیزی بود که به دست میاوردن،دنبال چیزای مهمتری بودن….این یه نقشه ی پیچیده و بلند مدت بود که سالها روش کار کرده بودن! .بهارعروس شد.بله… ولی کدوم بهار؟و چرا دو تا بهار؟ چرا هم اسم؟ای اردشیر هفت خط!..عروس زیبای مراسم؛ بهار مو مشکی؛ دختر بمانی بود.اما شب توی خونه ؛ وقتی مشکات تور عروسو از رو سر زنش برمیداره و میخواد با یه کتک و شکنجه ی حسابی حالشو جا بیاره ؛ جای عروس زیباش؛ یه دختر موقرمزوحشی میبینه! عروس… با دهن زخمی خونی و چشمان سرخ درنده….،او روی مبل خونه مشکات نشسته بود.انگار چند وقتی بود که روی مبل منتظر بود تا مشکات بیاید.مشکات ترسید: تو دیگه کی هستی؟ دخترک با ناخنای چرک بلندش ؛ صورت مشکاتو چنگ زد و میخواست چشمانش را در در آورد که مش ات با لگدی او را به دیوار کوباند…بهار زیبارو کجا بود؟ ؛ اردشیر به موقع جلوی درب خانه داماد؛ میان شلوغی و تاریکی و روبوسی؛ تور سر عروس را برداشته.چادر مشکی به او داد… او را سوار ماشین دوستش کرد و فراری داد.به جای عروس ، بهار پروا؛ دختر مریض منصور را؛ زیر تور عروس روی مبل منتظر شوهرش نشانده بودند ؛ با دهان زخمی،….با همان کفشهای سفید پاشنه بلند..یکی دوسالی از آن یکی بهار بزرگتر بود…دختری که پونزده سال ؛ در زیر زمین تاریک خونه ی پدر بزرگش؛ تو تنهایی بزرگ شده بود و حتی از ترس؛ کسی نردیکش نمیرفت و غذاشو از اون بالا مثل سگ ؛ پرت میکردن پایین…اگه میتونستن میکشتنش؛ و شایدم چنگیز سعی کرده بود و الهه نگذاشته بود… بچه باید پنهان میماند..به همه گفتند؛ به خاطر یک مریضی جسمانی ؛ فرستادنش پیش دختر خاله ش آمریکا…. تا آبروی خانواده ی چنگیز پروا نره و تک وارثش، منصور، به خاطر داشتن یه بچه ی مجنون؛ تحقیر نشه !!!!منصور گفت:این آه سمانه بود..مریضی اون بچه….من میدونم ! سمانه گفت تا آخر عمرش؛ آهش دنبال چنگیز پرواست که اونو به اون محله بدنام فروخت…بهار مریض؛ جواب اون آه بود….سالها تو تاریکی ؛ حبسش کردن با یه پرستار چاق وحشی که به شلاق میبستش..کم کم همه اونو تو زیرزمین که پونزده پله ؛ زیرزمین حیاط پشتی؛ دورتر از اونا بود، یادشون رفت…..دکتر چی گفته بود؟اسکیزویید؟ هیچکس براش مهم نبود…حتی الهه با دیدنش حالش بد میشد و دکتر گفته بود که حق نداره بره زیر زمین…فقط از بالای پله های زیرزمین که نرده کشیده بودن؛ میتونست بچه شو ببینه.غذاشم از همونجا پرت میکردن و اون مستخدم چاق وحشی با شلنگ آب سرد و شلاق ؛ گاهی به نظافتش میرسید…..هیچکس اون نوزاد رو به یاد نمیاورد.همه فکر میکردن پیش دختر خاله ش آمریکا مونده ! هیچکس به جز اردشیر فضول و زیرک! که میدونست، بهار تو ریرزمین جنگیزه.چون همه جا سرک میکشید!….منصور،اردشیر و بمانی، با همدیگه انتقامشونو از مشکات و خانواده ش ، گرفته بودن.اموال جمشید مشکات؛ به اسم دخترشون ؛ بهار پروا شده بود.دختر بمانی..اما زن منصور؛ دورادور ؛ حواسش به دختر مریضش بود.اسکیزوی پانزده ساله توی زیرزمین چنگیز پروا…. موقع عروسی ایران نبود.شوهرش اصرار کرده بود بره حج…از حج که برگشت؛ هنوز نفهمیده بود که دخترشو از اونجا بردن؛ چون موقع عروسی نبود و کسی بش چیزی نمیگفت..هر کسم حالشو میپرسید؛ فکر میکرد حال دریا رو میپرسن.دریا هم به پدرش قول داده بود به مادرش چیزی نگه و رشوه گرفته بود.برنامه ریزی کرده بودن که بگن این بهار پروا، دختر واقعی منصوره که ازدواج کرده!

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

#شیداوصوفی/ادامه ی52

باور نمیکردم الهه ساکت بماند.از آنجا که رفتیم؛ مدام از علی سوال میکردم…آخر؛ الهه ؛ مادر بود؛…چطور توانست!!!!!!! او حتما میخواست ماجرا را بفهمد…اما علی راست میگفت.آنها همه همدست و اهل معامله بودند.و همه شبیه هم..فقط با هوشهای متفاوت…..یک دختر مریض وحشی که پانزده سال میان کثافت زندگی کرده بود؛ شاید جایش پیش مشکات بهتر بود.به شرطی که الهه ؛ مادرش را راضی میکردند و هر انسانی نقطه ضعفی دارد و اردشیر نقطه ضعفها را خوب میشناخت…و احتمالا میدانست الهه چه میخواهد.این همان اردشیری بود که سالها پیش؛ پس از تجاوز به بمانی؛ سراغ الهه آمده بود و از او کمک خواسته بود….پس حتما نقاط ضعف الهه را هم به دست آورده بود…الهه به هر حال معامله ای کرد که صدایش در نیاید…. به آن بچه مریض؛ احساس مادرانه ی خاصی نداشت.جز وظیفه!…..فکر میکرد آن بچه ؛ تقاص گناهان منصوره….این خانواده همه اهل معامله بودن! حالا الهه چه معامله ای کرده بود که ساکت شده بود ،کسی هنوز نمیدانست؛ جز اردشیر !!!! ولی همیشه فکر میکرد مرگ هم از زندگی غم انگیز دخترش بهتر است..عروسی که خوبه….اما از خود میپرسید؛ مشکات چطور حاضر شده بود دختر مجنون او را بگیرد؟میدانست پای پول کلان درمیان است ..به او ربطی نداشت.معامله شو با اردشیر کرده بود و ساکت بود…. اما اردشیر کارش را درست بلد بود.عصر عروسی ؛مقداری پول رشوه به پرستار خشن بهار دیوانه؛ و ریختن داروی بیهوشی در غذای بهار…..بعد هم در بیهوشی؛ با کمک پرستار خشن؛ لباس عروس تنش کردن!…اما شب ؛ خانه ی مشکات؛ بهار مریض روی کاناپه با لباس عروس به هوش میاید…هیچکس خانه نبود.عروسی تموم شده بود و همه داشتند به سمت خانه ی داماد می آمدند…علی برایم گفت :اردشیر زودتر میرسه که صحنه سازی رو کامل کنه و این دختر را جای عروس روی مبل بشونه…دختره وحشی میشه.میخواد به اردشیر حمله کنه!..شیوه ش گاز گرفتن بود! تا حالا دو بار گوش دو پرستار بچه گیشو کنده بود.اردشیر میدونست؛ آماده بود.با کاتر لب بهار دیوانه رو جر میده که مدتی نتونه گاز بگیره….بعد اونو با تور و لباس عروس روی مبل میشونه.بهار مجنون از درد خونریزی لبش ، به تشنج افتاده بود….ناله میکرد…..نه میتونست جیغ بزنه.نه فرار کنه….برای اردشیر یه زخم کوچیک کاتر، کاری نداشت.به جاش هم جیغای این دخترو خفه میکرد؛ هم گاز گرفتناشو…. یه نقشه حساب شده ی برای انتقام، که مغز متفکرشون اردشیر کشیده بود…. جمشید مشکات.. تو بد مخمصه ای افتاده بود.. هیج جوری ام نمیتونست ثابت کنه این زنش نیست!

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

طبق شناسنامه ؛ اردشیر شناسنامه ی بهار مجنونو به آقا داده بود و بهار موقرمز مریض، توی شناسنامه ش ، زن رسمی مشکات شده بود….مشکات برای اولین بار در عمرش حس کرد از این پسر خونده ی عقده ای پدرش ؛ بچه ی پیشکار باباش ؛ رو دست بدی خورده است…فهمید با یک آدم عادی طرف نیست….چیزی که علی هم.میدانست…!..توی اون خونواده ؛ همه چی با معامله حل میشد…..راهی برای مشکات نمونده بود جز معامله.اموالو که بخشیده بود….دیگه ازش چی میخواستن؟….اردشیر میدونست چی میخواد!.خونه ی قدیمی دوبلکس قدیمی و دور افتاده ی جمشید ….برای پنهان کردن افرادی….افرادی که به مدت کوتاه ؛ بابد اونجا میموندن تا رفقای اردشیر از اونور آب می اومدن و میبردنشون…فقط اگه مشکات این شرطو ؛ قبول میکرد، اردشیر یه فکری برای زن دیوانه اش میکرد…اما بهار پروای زیبا ؛ دختر بمانی ؛ فعلا کنار پدر و مادرش بود.درس میخواند؛ کلاس آواز میرفت ؛ و هرگز هیچکس حدس نمیزد ، اردشیر بی وجدان که جای قلب، سنگ تو سینه ش بود؛ عاشق این دختر شده بود…..عاشق بهار موسیاه…..دخترعزیز منصور و بمانی…فرشته ی زیبا و هیولای بیرحمی به نام اردشیر…و اردشیر عادت کرده بود چیزی را که میخواست به دست بیاورد…و از کودکی بهار؛ او را سهم خودش میدانست ، و برای این حسش دلیل محکمی داشت……هیچکس نمیدانست.همه ی اینها را علی نصفه نیمه؛ تعریف کرد….پس پلیس همه چیز را میدانست و فقط منتظر به دام افتادن طعمه بود…تا اینکه آرش به من زنگ زد…..از خانه…با قید وثیقه آزاد شده بود.صدایش نگران بود…..اتفاقی افتاده بود…میدانستم خوب نیست.صوفی گم شده بود !….

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

#شیداوصوفی
#قسمت_پنجاه_و_دوم
#چیستایثربی
#داستان
#ادامه_دارد
هر گونه برداشت و اشتراک گذاری این داستان منوط به ذکر نام نویسنده است

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

دوستان #داستان
#قطعا
#تمام_نشده_است
#مدام_سوال_نفرمایید
#یعنی_تمام_شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس_چرا_زده_ام
#ادامه_دارد….
#دقت_کنیم

 

شیدا و صوفی قسمت 52 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت 52 بع قبل را از اینجا بخوانید.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا