چیستا یثربیکتاب

شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی
قسمت نهم

شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر
درزدیم.پیرمرد با تاخیر امد.دستانش رنگی بود.گفت؛
میدونستم میاین! سر بهاررا درتشتی خم کرده بود و داشت موهایش را رنگ میزد.بهاردر دنیای خودش بود.ما را نمیدید.علی گفت؛ به ما دروغ گفتین!زیاد.به پلیسم همینطور.پیرمرد گفت:بله.پلیس بالاخره پیداش میشه.تا حالا کسی رو دوست داشتین؟ علی سرخ شد.گفتم، سنتونودروغ….گفت:اگه سن واقعیمونو میگفتم یه چیزایی لو میرفت.پرویز پسر ما امسال سی و نه سالش میشه.آرشم هیجده سال.پس حتما دیگه سن ما دستتونه .بهار سیزده سالگی حامله شد.چهارده سالگی پرویزو به دنیا آورد.بچه رو نمیخواستیم.دادیم خانواده مادر بهار.پرویزم زود عروسی کرد والان آرشو داره.گفتم وسینا…گفت:سینا پسر خانمشه.پسر خودش نیست.الانم که جدا شدن و خانمه آلمانه.سینا رفت سربازی. خارجو دوست نداشت.علی گفت:حالا ماجرای روژان مرادی رو بگید!پرستار خانمتون!گفت؛ پس پیداش کردین؟علی گفت.نمیکردیم؟پیرمرد در حالیک توی تشت موهای بهار را میشست گفت؛ تو بیمارستان دیدمش.دختر بی کسی بود.یه مادر بزرگ کور تو کردستان داشت.باهوش بود.فهمید بهار خوشش نمیاد به دلیل ضعف و ترس دکترا از سقط، همه ش تو بیمارستان بستری باشه.بش حقوق بالا پیشنهاد دادم.فقط برای اینکه بیاد خونه ما بمونه و اینجا مراقب بهار باشه.دوست نداشتم همه فامیل بفمهمن که اون حامله ست.روژان اومد خونه ما.پرستار خوبی بود.صبور.قشنگ.با حوصله.زبون بهارم میفهمید.با هم دوست شدن.تا زایمان بهار.پرویز به دنیا اومد.زود فرستادیمش بره که بهار بش علاقه مند نشه.روژان تهران جایی نداشت.گفتم یه مدت اینجا بمونه تا حال بهار بهتر شه…ناگهان بهار جیغ کشید ورنگها را روی زمین خالی کرد.خواستم بغلش کنم.پیرمرد گفت،بهش دست نزنین.همیشه خوابش که میاد همینه! باید بری بخوابی بهار من.بهار ناله کرد.پیرمرد گفت؛ اونا همه شون رفتن.دیگه هیچوقت برنمیگردن!نترس!به طبقه بالا رفت که موهای بهاررا خشک کند و بخواباند.زود برگشت.گفت:شبا بهار قرص میخورد و زود میخوابید.اگه قرص نمیخورد،جیغ میکشید.من اون قرصا رو بش دادم.بعدباروژان میشستیم پای تلویزیون.کم کم صمیمیتر شدیم.عکساشو که دیدید!مثل خواهربزرگ بهار بود.فقط خیلی باهوش.سی و هفت سالم بود.کم کم به روژان حس پیدا کردم.اونم همینطور.حرف میزدیم.حافظ میخوندیم.کارایی که هیچوقت نمیتونستم با بهار انجام بدم.ازش خواستم عقدش کنم.قبول کرد.دوستم داشت.شب عقد پایین تو اتاق مهمون خوابیدیم.نمیدونستم بهار قرصاشو نخورده و بیداره.ما رو دید.جلوی در اتاق وایساده بود.ترسیدم.میدونستم اتفاق بدی میفته و افتاد!هیچکس مقصر نبود.اما یکی باید میرفت.

نوشته های مشابه

شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت نهم به قبل را از کافه شعر بخوانید.

شیدا و صوفی قسمت نهم به قبل

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا