شیدا و صوفی قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر

کافه شعر نوامبر 23, 2015 چیستا یثربی 0

شیدا و صوفی قسمت سوم #شیداوصوفی#قسمت_سوم#چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر بابابزرگ؛ هیچوقت قفل پشت در را نمی انداخت.دیدن آن قفل کهنه نگرانم کرد.هر چه به در کوبیدم ،کسی جواب نداد.به عکاسی برگشتم.بابابزرگ آنجا نشسته بود.منتظر من.پدرم با تعجب به

ادامه مطلب
شیدا و صوفی قسمت 41 چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 41 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت 41 چیستا یثربی از کافه شعر

کافه شعر دسامبر 23, 2015 چیستا یثربی کتاب 0

شیدا و صوفی قسمت 41 چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_چهل_و_یکم #چیستایثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت 41 چیستا یثربی از کافه شعر موسیقی غریبه ها در شب، “فرانک سیناترا” را گذاشته بود و بوی عطر کاج ماشین را پر

ادامه مطلب
شیدا و صوفی قسمت 16 چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 16 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت 16 چیستا یثربی از کافه شعر

کافه شعر دسامبر 6, 2015 چیستا یثربی کتاب 0

شیدا و صوفی قسمت 16 چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_شانزدهم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت 16 چیستا یثربی از کافه شعر این همه آدم در یک خانه! و هیچکس هیچ چیز نمیگفت! انگار ناگهان همه باهم غریبه شده

ادامه مطلب
سفره ی افطار
سفره ی افطار

سفره ی افطار

کافه شعر ژانویه 20, 2018 سایر شاعران سایر نوشته های ادبی 0

سفره ی افطار نزدیک اذان مغرب و موقع افطار بود مرد که ظاهری بسیار وارسته داشت با محاسن سفید و جای مهر بر پیشانی از کثرت سجده ، در حالیکه در یک دست یک ظرف حلیم داشت و در دست دیگر دو عدد نان سنگک

ادامه مطلب
داستان عاشقانه پستچی چیستا یثربی قسمت شانزدهم از کافه شعر
داستان عاشقانه پستچی چیستا یثربی قسمت شانزدهم از کافه شعر

داستان عاشقانه پستچی چیستا یثربی قسمت شانزدهم از کافه شعر

کافه شعر نوامبر 8, 2015 چیستا یثربی 0

داستان عاشقانه پستچی چیستا یثربی قسمت شانزدهم از کافه شعر #شانزدهم#پستچی#چیستا_یثربی داستان عاشقانه پستچی چیستا یثربی قسمت شانزدهم از کافه شعر وقتی به اتاق برگشتیم، حس کردم پدرم سریع صورتش را پاک کرد.چشمانش قرمز بود.یعنی گریه کرده بود؟من نمیخواستم خطبه ی عقد من،زیر نم نم

ادامه مطلب
باید بگردیم  به دنبال خودمان
باید بگردیم  به دنبال خودمان

باید بگردیم به دنبال خودمان

کافه شعر فوریه 21, 2017 سپید فرهاد گنجینه 0

باید بگردیم  به دنبال خودمان که غرق احساسیم گشتن به دنبال خود که گم گشته در لحظه ایم باید جست و پیدا کرد خود بودن را باید رهائی پیدا کرد از حسرت نبودن باید خواسته هایمان را با لیوانی سر بکشیم تا بتوانیم از نو

ادامه مطلب
داستان پستچی قسمت 27 چیستا یثربی از کافه شعر
داستان پستچی قسمت 27 چیستا یثربی از کافه شعر

داستان پستچی قسمت 27 چیستا یثربی از کافه شعر

کافه شعر نوامبر 15, 2015 چیستا یثربی 0

داستان پستچی قسمت 27 چیستا یثربی از کافه شعر #قسمت_بیست_و_هفتم #پستچی #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی داستان پستچی قسمت 27 چیستا یثربی از کافه شعر ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید.

ادامه مطلب
الله نجاتم بده
الله نجاتم بده

الله نجاتم بده

کافه شعر سپتامبر 15, 2019 سایر شاعران سایر نوشته های ادبی 0

یه سایه از دور دیدمیه سایه از دور دیدمتو نبودی حتی توی دیدمتو نبودی حتی توی دیدمتو رفتی و منم تنها نشستمدیگه با کسی حرف نزدمتو رفتی و منم تنها نشستمدیگه با کسی حرف نزدمدیگه رفتی و تنهام گذاشتیدیگه رفتی و تنهام گذاشتیتو قلبت جایی

ادامه مطلب