او یک زن قسمت ۲۵
او یک زن قسمت 25

او یک زن قسمت ۲۵ [Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_بیست_و_پنجم #چیستایثربی طناز با لباس نازکش، وسط برف گریه میکرد و میگفت: منو اذیت نکن! گفتم: فقط راستشو بگو، ولت میکنم…. گفت: بابا چندبار بگم؟ علیرضا با اون مرد حرفش شد […]

او یک زن قسمت ۲۴
او یک زن قسمت 24

او یک زن قسمت ۲۴ [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_بیست_و_چهارم #چیستا_یثربی رفتم سمت اتاق سهراب. چراغ را روشن گذاشته بودم. ساک و کوله پشتی و کیفم را زمین انداختم ؛ سهراب نبود ؛ انگار پدر و مادر آدم ؛ خانه […]

او یک زن قسمت ۲۲
او یک زن قسمت 22

[Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_بیست_و_دوم #چیستا_یثربی این خنده از هر گریه ای؛ دردناکتر بود! دوباره داد زدم :باید برم دستشویی ؛ درو باز کن گفتم!… گفت:این در خرابه.گاهی با لگدم بیفتی به جونش باز نمیشه؛ اما گاهی با یه نوازش…خواست […]

او یک زن قسمت ۲۱
او یک زن قسمت 21

او یک زن قسمت ۲۱ [Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_بیست_و_یکم #چیستایثربی غروب بود که دوباره وارد کلبه شدم. اتاق نیمه تاریک بود، صورتش را کامل نمیدیدم؛ فکر کردم خواب است؛ به طرف ساکم رفتم که داروها ؛ مسواک وشانه ام […]

او یک زن قسمت ۲۰
او یک زن قسمت 20

او یک زن قسمت ۲۰ [Forwarded from چیستا_دو] #او_یکزن #قسمت_بیستم #چیستایثربی چیزی که روی زمین افتاده بود؛ آشنا به نظر میرسید ؛ یک کیسه بود؛ با چند بسته قرص من ؛ که از خانه آورده بودم ! آنجا چکار میکرد؟! […]

او یک زن قسمت ۱۹
او یک زن قسمت 19

او یک زن قسمت ۱۹ [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_نوزدهم #چیستایثربی گفتم: تو دروغ میگی! امکان نداره چیستا عاشق پسری مثل تو ؛ یا همسن تو بشه! چرا میخوای درباره ش دروغ بگی؟ کم پشتش حرف میزنن ؟ دیدم تو […]

او یک زن قسمت ۱۸
او یک زن قسمت 18

او یک زن قسمت ۱۸ [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_هجدهم #چیستایثربی وقتی دستش را از پیراهن سپید خونی اش بیرون کشیدند؛ من آنجا بودم. وقتی آن را جا میانداختند و پانسمان میکردند؛ من آنجا بودم؛ وقتی آمپول ها را تزریق […]

او یک زن قسمت پانزدهم
او یک زن قسمت پانزدهم

او یک زن قسمت پانزدهم [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_پانزده #چیستا_یثربی نفهمیدم کی خوابم رفت و چقدرخوابیدم ؛ وقتی بیدار شدم سرم روی شیشه ی ماشین بود و هنوز صدای سوت در سرم تکرار میشد. خدایا! چقدر آشنا بود ! […]

او یک زن قسمت چهاردهم
او یک زن قسمت چهاردهم

او یک زن قسمت چهاردهم [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_چهاردهم #چیستایثربی باران بهاری بود؛ روزی که اسبابهای اندکم را در چمدان کهنه ی زمان دختری ام ریختم و به زور درش را بستم. باران بهاری بود؛ وقتی با حسی غریب، […]

در قسمت دوازدهم داستان زیبای او یک زن از خانم یثربی خواهید خواند…
در قسمت دوازدهم او یک زن از خانم یثربی

در قسمت دوازدهم داستان زیبای او یک زن از خانم یثربی خواهید خواند… [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_دوازده #چیستایثربی فقط به چیستا نگو!نمیدانم عطر کداممان بود که گفتم :باشه! آن شب؛ مثل انتظار برزخ ؛ بر من گذشت.چشم میبستم ؛ […]

او یک زن قسمت ۱۰ نوشته ی چیستا یثربی از کافه شعر
او یک زن قسمت 10

او یک زن قسمت ۱۰ نوشته ی چیستا یثربی از کافه شعر [Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_دهم #چیستا_یثربی تا آمدم چیزی بگویم ؛ گفت:ساعتشو بگید ؛ ماشین میفرستم دنبالتون. هفت؛ دفتر آنها! دوستم راست میگفت.”هفت” عدد او بود ! این […]

او یک زن قسمت ۹ داستان نوشته چیستا یثربی از کافه شعر
او یک زن قسمت 9 داستان نوشته چیستا یثربی از کافه شعر

او یک زن قسمت ۹ داستان نوشته چیستا یثربی از کافه شعر [Forwarded from چیستایثربی] #او_یکزن #قسمت_نهم #چیستایثربی او یک زن قسمت ۹ داستان نوشته چیستا یثربی از کافه شعر بعضی وقتها آدم حس میکند که چه اتفاقی دارد میافتد […]

داستان او یک زن قسمت ۸ داستان بلند و جذاب نوشته چیستا یثربی از کافه شعر
داستان او یک زن قسمت 8

داستان او یک زن قسمت ۸  داستان بلند و جذاب نوشته چیستا یثربی از کافه شعر [Forwarded from چیستا_دو] #او_یک_زن #قسمت_هشتم #چیستایثربی #داستان_بلند داستان او یک زن قسمت ۸  داستان بلند و جذاب نوشته چیستا یثربی از کافه شعر دخترعزیز […]

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر
او یک زن قسمت هفتم

او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر #او_یک_زن #قسمت_هفتم #چیستایثربی #داستان_بلند او یک زن قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر چشمهایم نیمه باز شد ؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل…نفهمیدم کجا هستم.پدر و مادرم […]

اویک زن چیستا یثربی قسمت ششم از داستان بلند او یک زن از کافه شعر
اویک زن چیستا یثربی قسمت ششم از داستان بلند او یک زن از کافه شعر

اویک زن چیستا یثربی قسمت ششم از کافه شعر [Forwarded from چیستایثربی] #او_یک_زن #قسمت_ششم #چیستا_یثربی جوان، پیش مسول ماشین اورژانس رفت که داشتند به زخم راننده میرسیدند.یکی از انها یک دانه زاناکس نیم برای من اورد. گفتم:این کمه!…اصلا درد شکم و […]

او یک زن نوشته چیستا یثربی داستان بلند زیبا قسمت پنجم از کافه شعر
او یک زن نوشته چیستا یثربی

او یک زن نوشته چیستا یثربی قسمت پنجم از کافه شعر جیغ کشیدم و سعی کردم ناخنهایم را داخل چشمانش کنم ،زورم نمیرسید.خیلی قوی تر از من بود. داد زدم :لعنت به مادر و خواهرت.دستش را گاز گرفتم.جری تر شد.محکم […]

او یک زن از چیستا یثربی قسمت چهارم داستان بلند او یک زن از کافه شعر
او یک زن از چیستا یثربی

او یک زن از چیستا یثربی قسمت چهارم او یک زن از چیستا یثربی قسمت چهارم  داستان بلند او یک زن از کافه شعر داستان بلند او یک زن را از کافه شعر دنبال کنید…. سعی می کنیم همه ی […]

داستان او یک زن قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر
داستان او یک زن قسمت سوم

داستان او یک زن قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر #او_یک_زن #قسمت_سوم #چیستا_یثربی داستان او یک زن قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر گفتم :بله؟ مگه تایپیست نمیخواستید؟ گفت: یهو،بدجوری گردنم گرفت.از دست شما!اگه بلدی؛ نگم منشیم بیام.استاد […]