ای نور هر دو دیده ، گویی بصر نداری
ای نور هر دو دیده ، گویی بصر نداری

ای نور هر دو دیده ، گویی بصر نداری ویران شدم به پایت، وجدان مگر نداری گفتم که با خیالت روز و شبم به سر شد گفتی بجز هوایم ، کاری دگر نداری گفتم که کار من تو ، تاب […]

دارد نگاهم می کند دارم نگاهش را
دارد نگاهم می کند دارم نگاهش را

دارد نگاهم می کند دارم نگاهش را از زندگی تا مرگ می خواهم صدایش را دارد صدایم می کند دارم صدایت را : بیرون بکش از زندگی یا مرگ پايت را هر گوشه ای تنها تو را در ذهن ِ […]

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست مهدی فرجی
من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست مهدی فرجی

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست دلگیرم از این شهر پس از من که […]

زیبا و پر خروش نشستی مقابلم
زیبا و پر خروش نشستی مقابلم

زیبا و پر خروش نشستی مقابلم انگار در برابر دریام ، ساحلم انگار بیکرانه ای و گرمِ سیر توست از هر کناره ماهی دیوانه ی دلم نه ، ماهی همیشه رهای تو نیستم آن صخره ی کناریِ تا چشم در […]

شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
: « شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟

« شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟ گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ » شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟ بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟ […]

حدیث آمدنت یک فسانه گشته بیا
حدیث آمدنت یک فسانه گشته بیا

حدیث آمدنت یک فسانه گشته بیا نگاه بیم و امید آهوانه گشته بیا نمانده یک سر سوزن فضای پروازی گلوی عاشق ما بی ترانه گشته بیا به خاطر دل پر مهر خود نه آب دیده ی ما که در مسیر […]

در بوسه باران لبت ، لبهای من تر میشود
در بوسه باران لبت ، لبهای من تر میشود

در بوسه باران لبت ، لبهای من تر میشود گاهی در آغوشم بگیر ،جانم که بهتر میشود در ظلمت شبهای حزن انگیز من گاهی بیا برتابشت چون در دلم نوری منور میشود در گیسوی پر راز شبهای تو چون پیمانه […]

دلم امشب هوای باز می خواهد
دلم امشب هوای باز می خواهد

دلم امشب هوای باز می خواهد دلی پر عشق و پر آواز می خواهد برای دیدن یاران بی غش هم نوای چنگ و گاهی ساز می خواهد خیالش میزنم ، من ساز وارانه مرا بیدار و خود در ناز می […]

از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است
از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است

از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است از شبستان شام گیسوی تو یادم مانده است با نفسهایم صدای ناله ای خو کرده است نای نی در باغ مینوی تو یادم مانده است سر خوشم در جنگل انبوه و […]

تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی
تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی

تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی در رو بروی آینه زیبای من تویی وقتی که از تمام جهان خسته می شوم آغوش دلنشین و پذیرای من تویی با بوی سیب خنده ی تو زنده می شوم تو یوسف مؤنث و […]

من وجودم ز نبود تو غزل خوان شده است
من وجودم ز نبود تو غزل خوان شده است

من وجودم ز نبود تو غزل خوان شده است خانه قلب من از از دوری، ویران شده است چشم من بیتاب، چشمان تو را میخواند چشمم از حسرت دیدار تو پنهان شده است آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد […]

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟
باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟ از دست دادم در عطش ها آدمم را هر سو که پلکم می پرد انبوه درد است باران بیاور سمت چشمم مرهمم را تو آگهی از درد و رنج بی حسابم تو […]

ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید
ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید

ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید بوی باران هزاران ساله در هامون وزيد جان رفته از کفم در دستهايم جان گرفت آمدی و صد جهانی جان تورا دربر کشید مهربانی در زلال آینه مجذور شد ساقیان در بزم شبنم دست […]

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند
نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند بر اسارت میرود، او بنده گانی می کند چون که افسارش ز دستم رفته است لیک تا دلبر ببیند ، دم تکانی میکند من دگر از دست این دل بر کجا راهی برم […]

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ
من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ افتاده ام به راه ولی سمت هیچ … پوچ از ابتدای قصّه ی شیرین زندگی چسبیده ام فقط به تو با دست های نوچ دنیا نر است گفته ای امّا فقط بدوش […]

با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است
با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است

« به نام خدا » «با نام عشق » ؛ با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است آن حضرتی که تنها ؛ عالیجنابِ عشق است در جانِ عاشقانش ؛ جاریست مثلِ یک رود او جلوه ای نهان […]

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت
سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت از فراقت اشک وباران همزمان می بارمت همچنان ماهی در عمق برکه شفاف وگرم ای خدایی سایه ام من در زمین می کاومت بی تو هر شب فارغ ازماه بلند آسمان روی […]

غزل معاصر می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم
می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم

می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم بغض می داند از این سینه چه ها خواهم گفت می روم دست به دامان خودم باشم و بس وز غروری که نمانده ست بجا خواهم گفت عشق از ما […]