ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید
ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید

ناگهان از سنگفرش مرده نیلوفر دمید بوی باران هزاران ساله در هامون وزيد جان رفته از کفم در دستهايم جان گرفت آمدی و صد جهانی جان تورا دربر کشید مهربانی در زلال آینه مجذور شد ساقیان در بزم شبنم دست […]

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند
نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند بر اسارت میرود، او بنده گانی می کند چون که افسارش ز دستم رفته است لیک تا دلبر ببیند ، دم تکانی میکند من دگر از دست این دل بر کجا راهی برم […]

مستم ز نگاه چشم مستت امشب
مستم ز نگاه چشم مستت امشب

مستم ز نگاه چشم مستت امشب یا زان دو لب باده پرستت امشب از جام لبت گرفته ام جام دگر جامی بدهم دوباره دستت امشب لب های تو آتش به لبانم زده است بر گیر مرا به جان مستت امشب […]

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ
من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ

من خسته ام شبیه زنی در مسیر کوچ افتاده ام به راه ولی سمت هیچ … پوچ از ابتدای قصّه ی شیرین زندگی چسبیده ام فقط به تو با دست های نوچ دنیا نر است گفته ای امّا فقط بدوش […]

آئینه ی نگاه
آئینه ی نگاه

(( آئینه ی نگاه )) شد دل من ترک ترک از عطش نگاه تو دیده کجا کشد سرک کجاست دیده گاه تو خاک رهت چگونه من سرمه چشم خود کنم یا به چه حیله و کلک خاک شوم به راه […]

بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند
بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند

بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند به درخشندگی چیره چنین بر ظلماتت سوگند به سراپرده ی پر راز و پر از مسئله ات به شکوهی که به باور نرسد در سکناتت سوگند به رخ تازه ی شبنم زده ی باغ […]

با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است
با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است

« به نام خدا » «با نام عشق » ؛ با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است آن حضرتی که تنها ؛ عالیجنابِ عشق است در جانِ عاشقانش ؛ جاریست مثلِ یک رود او جلوه ای نهان […]

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت
سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت از فراقت اشک وباران همزمان می بارمت همچنان ماهی در عمق برکه شفاف وگرم ای خدایی سایه ام من در زمین می کاومت بی تو هر شب فارغ ازماه بلند آسمان روی […]

مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من
مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من

مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من شهر درخواب و جهان خفته به بالین خودش هرچه لبخند ملیحت به لبت نزدیک است غصه دور است ز اندیشه ی غمگین خودش باد ای کاش شراب سر زلفت مبرد که […]

شعر عاشقانه باز آی که پا پس بکشد ابر از این صبح بهارم
شعر عاشقانه باز آی که پا پس بکشد ابر از این صبح بهارم

باز آی که پا پس بکشد ابر از این صبح بهارم از شبنم روییده به رخسار گل غنچه سوارم باز آ ی از این راه بیابان که خیالست سرابش ای یار نظر بین حقیقت طلب گشته خمارم چون می گذری […]

شعر عاشقانه دلم تنگ گشته برای خودم
شعر عاشقانه دلم تنگ گشته برای خودم

دلم تنگ گشته برای خودم ولی مانده ام در هجای خودم پرم از غریو گلوگیر بغض که گاهی ندارم هوای خودم دلم خواست مانند آیینه ها نگیرم کسی را به جای خودم چکاوک شدم تا بخوانم غزل زنم بال و […]

محفل مغرب سبزه پوش تو.

محفل مغرب سبزه پوش تو. سبزشدباخلیج پرخروش من.وان خمارسیه چرده وعبوس تو.مست شدزپیاله ی می فروش من.نیمه شب کشتی داستان تو.ردشدازتنگه ی داریوش من.ان همه هیبت باستان تو.سرقتی بوده ازشهرشوش من.ان چراغ روشن یهودیان.ذره ایست زاتش خموش من..سعدوخالدویزیدتوکجا؟رستم ودایوس ومهرنوش […]

برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را
برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را

برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را حیف است تا خرجت کنم حس و نگاهم را اندازه تــاوان نبـودی! نیستــی الآن من میدهم اما ، بگو یک اشتباهم را پایانت از آغاز بی من بودن است اما هرگـز نمیبینـی […]

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد
وسط مهلکه و دود فراموشم کرد

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد آنکه معشوقه ی من بود فراموشم کرد آنکه از شعر فقط قافیه را می فهمید درد هایی به من افزود فراموشم کرد شرط کردیم که یکباره به دریا بزنیم ته این معامله بی سود […]

قدری بخند،خاطره ها را مرور کن
قدری بخند،خاطره ها را مرور کن

قدری بخند،خاطره ها را مرور کن چشمانِ شورِ فاصله را سوت وکور کن قدری بخند وازدلِ این بغض های خیس مانندیک نسیمِ بهاری عبور کن ای آبیِ نگاهِ تو دریایِ بیکــــــــــــران فکری به حالِ این منِ دربندِ تور کن باران،دوباره […]

 با چشم خمارت خمارم کردی
با چشم خمارت خمارم کردی

 با چشم خمارت خمارم کردی دیوانه بگو بگو چکارم کردی در شهر ما حمل سلاح ممنوع است با تیر نگاهت،شکارم کردی کوچه ها پر شده از شایعه ی آمدنت یک لحظه بیا که بیقرارم کردی افتاد به پای تو غرورم […]

شعر عاشقانه سپید حسن گائینی
شعر عاشقانه سپید حسن گائینی

در حریق باران کنار کوه غلط نرم و خاموش، لبهٔ هستی نشسته ام قصّهٔ سیاه پری سفید پری را، سروده ام و دریا را… ـ فریاد تر از خاک کبرِ درد دردِ  آب فوارهٔ رویای تو بود و… نبود نه […]

واعظ وموعظه وپند دگر سود نداشت حسن محمدنیا
حسن محمدنیا

واعظ وموعظه وپند دگر سود نداشت عاشقی در ره ما جز رخ معبود نداشت رهروان در طلبش بر در مسجد رفتند راه ما جز به در میکده مقصود نداشت