چشم تو بکرترین سوژه ی داغ سخنم محمد جوکار از کافه شعر

چشم تو بکرترین سوژه ی داغ سخنم محمد جوکار از کافه شعر چشم تو بکرترین سوژه ی داغ سخنم آنکه چشمان تو را ، معجزه انگاشت منم دو قدم مانده به بی طاقتی ثانیه ها غمزه ی ناز تو شد […]

شیدا و صوفی قسمت ۱۹ چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 19 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت ۱۹ چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی#نوزدهم#چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت ۱۹ چیستا یثربی از کافه شعر از خواب پریدم….چه خواب وحشتناکی! سریع باید به تهران برمیگشتم…علی تا حال زار مرا دید ، فهمید که چه […]

شیدا و صوفی قسمت ۱۷ چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 17 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت ۱۷ چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_هفدهم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت ۱۷ چیستا یثربی از کافه شعر علی جان من خسته شدم. اینا همه دروغ میگن. بهار که سه […]

شیدا و صوفی قسمت ۱۶ چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 16 چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت ۱۶ چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_شانزدهم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت ۱۶ چیستا یثربی از کافه شعر این همه آدم در یک خانه! و هیچکس هیچ چیز نمیگفت! انگار […]

شیدا و صوفی قسمت ۱۴ چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 14

شیدا و صوفی قسمت ۱۴ چیستا یثربی از کافه شعر شیداوصوفی #قسمت_چهاردهم #چیستایثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت ۱۴ چیستا یثربی از کافه شعر آهسته از پله ها پایین آمد. با موهای بلند مشکی. زیبایی خاصی […]

شیدا و صوفی قسمت سیزدهم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت سیزدهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت سیزدهم چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_سیزدهم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت سیزدهم چیستا یثربی از کافه شعر مشکات نزدیکتر شد. لبخند ترسناکی دندانهای سیاهش را بیرون ریخت. دستم بی اختیار […]

شیدا و صوفی قسمت ۱۲ چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت 12

شیدا و صوفی قسمت ۱۲ چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_دوازدهم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت ۱۲ چیستا یثربی از کافه شعر حس خوبی نداشتم. نه به حرفهای بهار و نه به رفتار غریب […]

شیدا و صوفی قسمت یازدهم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت یازدهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت یازدهم چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی#یازدهم#چیستایثربی شیدا و صوفی قسمت یازدهم چیستا یثربی از کافه شعر غذا آماده ست !البته ما نخوردیم و رفتیم.اما نمیدانم چرا این جمله بهاراز ذهنم بیرون نمیرفت.بالای پلکان ،مغرور ایستاده […]

شیدا و صوفی قسمت دهم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت دهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت دهم چیستا یثربی از کافه شعر قسمت #دهم#شیداوصوفی#چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت دهم چیستا یثربی از کافه شعر جمشید مشکات مکثی کرد و ادامه داد:همین خونه بود.همین درو دیوارا.همین پله ها..بهار کوچولو که تا اونوقت،مثل عروسک […]

شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر شیدا و صوفی قسمت نهم شیدا و صوفی قسمت نهم چیستا یثربی از کافه شعر درزدیم.پیرمرد با تاخیر امد.دستانش رنگی بود.گفت؛ میدونستم میاین! سر بهاررا درتشتی خم کرده بود و […]

شیدا و صوفی قسمت هشتم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت هشتم

شیدا و صوفی قسمت هشتم چیستا یثربی از کافه شعر #شیداوصوفی #قسمت_هشتم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت هشتم چیستا یثربی از کافه شعر تلفن مدام زنگ میزد. نمیخواستم گوشی را بردارم. حوصله کسی را نداشتم. […]

شیدا و صوفی قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر

شیدا و صوفی قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر #قسمت_هفتم#شیداوصوفی#چیستایثربی شیدا و صوفی قسمت هفتم چیستا یثربی از کافه شعر پیرمردنفسی کشید.انگار رازبزرگی از سینه اش،برداشته شده بود.گفت:از اون به بعدبا هم اینجا زندگی میکنیم. مثل یه پدر و […]

شیدا و صوفی قسمت ششم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت ششم

شیدا و صوفی قسمت ششم چیستا یثربی از کافه شعر #قسمت_ششم #شیداوصوفی #چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت ششم چیستا یثربی از کافه شعر تو زنی. میفهمی. مگه نه؟ گفتم: باید برم. پایین منتظرمن. گفت: بیا این گوشیت. بگو می مونی […]

شیدا و صوفی قسمت پنجم چیستا یثربی کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت پنجم

شیدا و صوفی قسمت پنجم چیستا یثربی کافه شعر #قسمت_پنجم #شیداوصوفی #چیستایثربی شیدا و صوفی قسمت پنجم چیستا یثربی کافه شعر شیدا و صوفی قسمت پنجم خودم دیدمش. مثل سایه یک زن اساطیری با من حرف زد. دستم را گرفت […]

شیدا و صوفی قسمت چهارم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت چهارم

شیدا و صوفی قسمت چهارم چیستا یثربی از کافه شعر #شیدا و صوفی #قسمت چهارم #چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت چهارم چیستا یثربی از کافه شعر پیرمرد تکرارکرد: محرمید؟ حاج علی نمیخواست دروغ بگوید. او دوست قدیمم بود. از نوجوانی […]

شیدا و صوفی قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی قسمت سوم

شیدا و صوفی قسمت سوم #شیداوصوفی#قسمت_سوم#چیستا_یثربی شیدا و صوفی قسمت سوم چیستا یثربی از کافه شعر بابابزرگ؛ هیچوقت قفل پشت در را نمی انداخت.دیدن آن قفل کهنه نگرانم کرد.هر چه به در کوبیدم ،کسی جواب نداد.به عکاسی برگشتم.بابابزرگ آنجا نشسته […]

شیدا و صوفی قسمت دوم چیستا یثربی از کافه شعر
شیدا و صوفی

شیدا و صوفی قسمت دوم #شیداوصوفی #قسمت_دوم #چیستا_یثربی برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی شیدا و صوفی قسمت دوم چیستا یثربی از کافه شعر آرش کمی آب خورد. گفتم: دزدیدیش؟ خندید.  آب در گلویش گرفت؛ گفت: مگه فیلم وسترنه؟ خوشگل بود، […]

داستان شیدا و صوفی چیستا یثربی قسمت اول از کافه شعر
داستان شیدا و صوفی چیستا یثربی قسمت اول

داستان شیدا و صوفی چیستا یثربی قسمت اول داستان شیدا و صوفی چیستا یثربی قسمت اول #شیداوصوفی#قسمت_اول#چیستا_یثربی خیابانها همه شبیه هم بودند.تا حالا زندان نرفته بودم.با خودم گفتم ،باز خود شیرینی جلوی رییس؟ آخر این چه سوژه ای بود که […]