شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید
شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید از آبی ملایم و دل انگیزش وقتی از ماه به آن نگاه میکنی صبح مجری اخبار از ادامه ی جنگ میگوید از مرز های پر از تاریکی.. تاریکی های بی مرز.. از سرخی […]

غروب
غروب

غروب غم انگیزترین اتفاق جهان است وقتی روز ته مانده هایش را جمع می کند از پشت کوه ها و فکر می کند آسمان پیراهن ستاره دوزش را بیشتر دوست دارد. #مهسان_احمدپور

لعنت !
لعنت !

لعنت ! چراغ ها را خاموش کن، ندیدن آخرین مُسکنِ مانده است که افاقه میکند. این بار هم، به تو فکر کرده بودم ، خلسه وار، از حمام بیرون آمدم، دست هام وصله دارِ خون بود و زخم های بی […]

شبیه تکرار حجره های لب بسته
شبیه تکرار حجره های لب بسته

شبیه تکرار حجره های لب بسته زیر طاق های صف کشده به انتظار در سکوت سرد و وهمناک بازار پیچیده در پوست شب یا مثل تکرار هر روز رهگذران از خیابان با پای آبله دار و شانه ایی مصلوب به […]

دوستت دارم هایت را
دوستت دارم هایت را

دوستت دارم هایت را با نوازش دستانت روی موهایم بنویس تا با کوچکترین نسیمی این شاخه های بید مجنون شوند… زهره میرشکار

سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان
سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان

سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان ببین با دیدنت آن روح رفته بازمیگردد در او در نگاهش شوق دیدار دو چشمانت نمایان بنگر این شور وصال و صورت خندان در او ایلیا محسنی

جرم من دیدن چشمان تو بود
جرم من دیدن چشمان تو بود

جرم من دیدن چشمان تو بود به همین جرم شدم در بندت تو فقط دیدی و لبخند زدی دل من ماند پی لبخندت مینا

یاد سهراب که گفت
یاد سهراب که گفت

یاد سهراب که گفت بهترین چیز نگاهیست که از حادثه عشق تر است آمده آن لحظه اشک عشق است که از چشمانم میچکد بر کاغذ کاش اینجا بودی و خودت می دیدی گرچه از من دوری چشم من تر شده […]

کافرم نگاهم کن
کافرم نگاهم کن

کافرم نگاهم کن تا به چشمان تو ایمان بیاورم ناظرتوحیدی ثمرین

آن کودکی ام با تو
آن کودکی ام با تو

آن کودکی ام با تو این سرگشتگی اش با من آن خاطره ها از تو این گم گشتگی اش در من بنیامین کاهانیان

صدای… رنگ ها را می شنوم !
صدای... رنگ ها را می شنوم !

صدای… رنگ ها را می شنوم ! و دستی که… چتر مرا میان باران بست پیرهنم از آغاز ژنده بود میانِ آغوش تو… ـ سرما میمیرد! مثل حسرت یک خواب راست… در تو بیدارم و لرز جسارتم از ویرانه ها […]

باغ را برای باغبان دلت ببین
باغ را برای باغبان دلت ببین

گفتی… باغ را برای باغبان دلت ببین کاروان را برای راهزن دلت… ـ غارت کن سپس من… درکنف غار تو روئیدم! تا آونگ نیک و بد رنگ بازد و عشق… بر سر میدان ، روا گردد گفتی بــــــیا ـ زانو…زدم […]

و تو آمدی….
و تو آمدی

و تو آمدی با ـ بومی سپید ! میان رنگ ها… آفتابی ابری سوخته ای باد وزید تیره… ـ رنگارنگ شد ! ▪▫ ✍ح . رزاس