حضرت پاییز
حضرت پاییز

حضرت پاییز می رسد قافله ی شور و نوای پاییز می خزد در غزلم ، خش خش پای پاییز مهر آمیخته با ، خنده ی زیبای انار وقت دلدادگی و ناز و ادای پاییز لای عطر رُز و آرامش شب […]

از دهان من سنگواره ای زهر آگین…
از دهان من سنگواره ای زهر آگین...

از دهان من سنگواره ای زهر آگین… پریشان خزید شب شرجی میل خوردن ندارد آیا یارای رقصیدنت هس ………. ✍ ح.رزاس ▫بت تراش▫۹۶/۳/۱۵

دیگر ترسیم مرگ کافی نیست
دیگر ترسیم مرگ کافی نیست

دیگر ترسیم مرگ کافی نیست من از… رافائل تبعیّت می کنم ! تو در لبهٔ زمین ـ تماشا … باش من در جان تو می لرزم چون نیلوفری… در ـ بنارس ………. ✍ ح.رزاس مسح_ فروردین۹۶

پسنديدم تو را
پسنديدم تو را

از اینکه با سایت «کافه شعر» آشنا شدم، خوشحالم. امیدوارم بتوانیم در خدمت ادب دوستان گرامی و شاعران و علاقمندان به شعر و ادبیات ایران و جهان باشیم و لحظاتی با ابیاتی زیبا، شادشان کنیم و لذّت و بهره کافی […]

شوق دیدار
شوق دیدار

شوق دیدار از این دریا از این هوای بی پروا پرواز پرنده ها در رو به روی عرشه این ستاره زیبا در نگاهت میدرخشه دلم پر از ارزوهای محال سرشار از طعم شیرین خیال شوق دیدار تو لبریز از جام […]

بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند
بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند

بارالها به قدرقدرتی بی شبهاتت سوگند به درخشندگی چیره چنین بر ظلماتت سوگند به سراپرده ی پر راز و پر از مسئله ات به شکوهی که به باور نرسد در سکناتت سوگند به رخ تازه ی شبنم زده ی باغ […]

با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است
با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است

« به نام خدا » «با نام عشق » ؛ با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است آن حضرتی که تنها ؛ عالیجنابِ عشق است در جانِ عاشقانش ؛ جاریست مثلِ یک رود او جلوه ای نهان […]

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت
سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت از فراقت اشک وباران همزمان می بارمت همچنان ماهی در عمق برکه شفاف وگرم ای خدایی سایه ام من در زمین می کاومت بی تو هر شب فارغ ازماه بلند آسمان روی […]

دیگرخدا را این حوالی حس نمیکنم
دیگرخدا را این حوالی حس نمیکنم

دیگرخدا را این حوالی حس نمیکنم اری انگار از ما ادمها دل سرد شده ولی هروقت کودکی به دنیا می اید نظرم عوض میشود خداهنوز به ادمهایش امیدواراست علی زاده احمدی

شبیه تکرار حجره های لب بسته
شبیه تکرار حجره های لب بسته

شبیه تکرار حجره های لب بسته زیر طاق های صف کشده به انتظار در سکوت سرد و وهمناک بازار پیچیده در پوست شب یا مثل تکرار هر روز رهگذران از خیابان با پای آبله دار و شانه ایی مصلوب به […]

بپرس… از پنجره ها
بپرس... از پنجره ها

بپرس… از پنجره ها از قاب های بی قوارهٔ ـ تنهایی ـ … قبول می کنم هرگز تو را، در نمازم سجده نمی کنم می گریم و می میرم از خیال مقدّس…اَت ✍ رزاس

سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان
سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان

سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان ببین با دیدنت آن روح رفته بازمیگردد در او در نگاهش شوق دیدار دو چشمانت نمایان بنگر این شور وصال و صورت خندان در او ایلیا محسنی

مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من
مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من

مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من شهر درخواب و جهان خفته به بالین خودش هرچه لبخند ملیحت به لبت نزدیک است غصه دور است ز اندیشه ی غمگین خودش باد ای کاش شراب سر زلفت مبرد که […]

کاش آنقدر غمت کوچک بود
کاش آنقدر غمت کوچک بود

کاش آنقدر غمت کوچک بود که شبی از دل من می رفتی نه بمانی و شب و روز مرا همچو دریا به تلاطم بکشی مینا

عشق تاریخ ندارد اما
عشق تاریخ ندارد اما

۸\۶\۱۳۹۶ عشق تاریخ ندارد اما مینویسم تا بدانی امروز گرچه رفتی بی خبر اما دلم می نویسد تا ابد می خواهمت مینا

گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است
گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است

گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است دم به دم دیده ام از شط فراق تو تر است خنده هایی که به تلخی به لبم بنشسته است آخرین فصل جنون من آسیمه سر است خوش […]

یکی بود… دو تا نبود
یکی بود... دو تا نبود

یکی بود… دو تا نبود خیال تو بود و منو شب و ماه قصّهٔ ماه و پری… تو بغضِ باریک چشام تلخی خنده می زد… رنگ سیاهی رو لبام پریا شکسته بال… آدما ، توی خیال همگی ظهر دعا… بارِ […]

آیینه را رها کن
آیینه را رها کن

آیینه را رها کن زل می زنم به رخسارت تمام زیبایی ات را درچشم های من بریز با به یک شعر تازه برسم. ناظرتوحیدی ثمرین