ردّ باران رویِ خاکستریِ دیوارهایِ این شهر
ردّ باران رویِ خاکستریِ دیوارهایِ این شهر

ردّ باران رویِ خاکستریِ دیوارهایِ این شهر می کِشانَـدَم به سمتِ یک خیال به سانِ گمگشته ای که از آتشِ درون می گریزد به سایه بانِ درختانِ بالابلندِ بهشت پاره ای پناه می آورد، به تماشایِ رقصِ نور و سایه […]

سوت بزن در گوشم
سوت بزن در گوشم

سوت بزن در گوشم سالهاست خاموشم ساعت سوزش سکوت و ناسازگاریست ناسازگاری تلخ روزگار سازش غم ها سوت بزن در گوشم باز مدهوشم سوختن بس است باید ساخت ساختنی از جنس آینه بی مقاومت بدون صحبت باید ساخت با سادگی […]

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید
شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید از آبی ملایم و دل انگیزش وقتی از ماه به آن نگاه میکنی صبح مجری اخبار از ادامه ی جنگ میگوید از مرز های پر از تاریکی.. تاریکی های بی مرز.. از سرخی […]

غروب
غروب

غروب غم انگیزترین اتفاق جهان است وقتی روز ته مانده هایش را جمع می کند از پشت کوه ها و فکر می کند آسمان پیراهن ستاره دوزش را بیشتر دوست دارد. #مهسان_احمدپور

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار
ما به نفرینِ زنده ماندن دچار

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار ماهیانِ تبعید شده بودیم به خشکی با شکنجه گاهی که در سینه ، با هر نفسی که درد ، و باران عجیب بوی خانه می داد #مهسان_احمدپور

در پشت جاده های غم زده
در پشت جاده های غم زده

در پشت جاده های غم زده در کنار ساحل وصل و امید یاد تو همچون خورشید در فلک میدرخشد پر امید بوی یاس و بوی نرگس در کنار جوی آب بوی نیلوفر وحشی در جوار قاصدک می برد هوش از […]

دیگرخدا را این حوالی حس نمیکنم
دیگرخدا را این حوالی حس نمیکنم

دیگرخدا را این حوالی حس نمیکنم اری انگار از ما ادمها دل سرد شده ولی هروقت کودکی به دنیا می اید نظرم عوض میشود خداهنوز به ادمهایش امیدواراست علی زاده احمدی

شبیه تکرار حجره های لب بسته
شبیه تکرار حجره های لب بسته

شبیه تکرار حجره های لب بسته زیر طاق های صف کشده به انتظار در سکوت سرد و وهمناک بازار پیچیده در پوست شب یا مثل تکرار هر روز رهگذران از خیابان با پای آبله دار و شانه ایی مصلوب به […]

بپرس… از پنجره ها
بپرس... از پنجره ها

بپرس… از پنجره ها از قاب های بی قوارهٔ ـ تنهایی ـ … قبول می کنم هرگز تو را، در نمازم سجده نمی کنم می گریم و می میرم از خیال مقدّس…اَت ✍ رزاس

سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان
سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان

سر بسوی عاشق دیوانه ی شیدا بگردان ببین با دیدنت آن روح رفته بازمیگردد در او در نگاهش شوق دیدار دو چشمانت نمایان بنگر این شور وصال و صورت خندان در او ایلیا محسنی

کاش آنقدر غمت کوچک بود
کاش آنقدر غمت کوچک بود

کاش آنقدر غمت کوچک بود که شبی از دل من می رفتی نه بمانی و شب و روز مرا همچو دریا به تلاطم بکشی مینا

عشق تاریخ ندارد اما
عشق تاریخ ندارد اما

۸\۶\۱۳۹۶ عشق تاریخ ندارد اما مینویسم تا بدانی امروز گرچه رفتی بی خبر اما دلم می نویسد تا ابد می خواهمت مینا

یاد سهراب که گفت
یاد سهراب که گفت

یاد سهراب که گفت بهترین چیز نگاهیست که از حادثه عشق تر است آمده آن لحظه اشک عشق است که از چشمانم میچکد بر کاغذ کاش اینجا بودی و خودت می دیدی گرچه از من دوری چشم من تر شده […]

گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است
گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است

گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است دم به دم دیده ام از شط فراق تو تر است خنده هایی که به تلخی به لبم بنشسته است آخرین فصل جنون من آسیمه سر است خوش […]

یکی بود… دو تا نبود
یکی بود... دو تا نبود

یکی بود… دو تا نبود خیال تو بود و منو شب و ماه قصّهٔ ماه و پری… تو بغضِ باریک چشام تلخی خنده می زد… رنگ سیاهی رو لبام پریا شکسته بال… آدما ، توی خیال همگی ظهر دعا… بارِ […]

آیینه را رها کن
آیینه را رها کن

آیینه را رها کن زل می زنم به رخسارت تمام زیبایی ات را درچشم های من بریز با به یک شعر تازه برسم. ناظرتوحیدی ثمرین

کافرم نگاهم کن
کافرم نگاهم کن

کافرم نگاهم کن تا به چشمان تو ایمان بیاورم ناظرتوحیدی ثمرین

آن کودکی ام با تو
آن کودکی ام با تو

آن کودکی ام با تو این سرگشتگی اش با من آن خاطره ها از تو این گم گشتگی اش در من بنیامین کاهانیان