و هیچ آینه ای تصویر مرا زیباتر نشان نمی دهد

و هیچ آینه ای تصویر مرا زیباتر نشان نمی دهد آن قدر که چشمانش….. زهره میرشکار

ردّ باران رویِ خاکستریِ دیوارهایِ این شهر
ردّ باران رویِ خاکستریِ دیوارهایِ این شهر

ردّ باران رویِ خاکستریِ دیوارهایِ این شهر می کِشانَـدَم به سمتِ یک خیال به سانِ گمگشته ای که از آتشِ درون می گریزد به سایه بانِ درختانِ بالابلندِ بهشت پاره ای پناه می آورد، به تماشایِ رقصِ نور و سایه […]

سوت بزن در گوشم
سوت بزن در گوشم

سوت بزن در گوشم سالهاست خاموشم ساعت سوزش سکوت و ناسازگاریست ناسازگاری تلخ روزگار سازش غم ها سوت بزن در گوشم باز مدهوشم سوختن بس است باید ساخت ساختنی از جنس آینه بی مقاومت بدون صحبت باید ساخت با سادگی […]

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید
شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید از آبی ملایم و دل انگیزش وقتی از ماه به آن نگاه میکنی صبح مجری اخبار از ادامه ی جنگ میگوید از مرز های پر از تاریکی.. تاریکی های بی مرز.. از سرخی […]

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار
ما به نفرینِ زنده ماندن دچار

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار ماهیانِ تبعید شده بودیم به خشکی با شکنجه گاهی که در سینه ، با هر نفسی که درد ، و باران عجیب بوی خانه می داد #مهسان_احمدپور

در پشت جاده های غم زده
در پشت جاده های غم زده

در پشت جاده های غم زده در کنار ساحل وصل و امید یاد تو همچون خورشید در فلک میدرخشد پر امید بوی یاس و بوی نرگس در کنار جوی آب بوی نیلوفر وحشی در جوار قاصدک می برد هوش از […]

اگر عصرِ پا به غروبی…
اگر عصرِ پا به غروبی...

اگر عصرِ پا به غروبی… در بیراهه های شهر دستت را بگیرم تا لبخندم مشت مرا باز کند و تو هنوز چشمانت را با حریر نامرئی دامنت پنهان کنی… چگونه اشکم را داغ کنم ؟! با تو به پاکی آب […]

راز و نیاز من
راز و نیاز من

راز و نیاز من بالا بلندِ نقش بازِ من دلا دیدی چه کرد؟ عیان کرد راز من… به خیر ساقی بلّد بازِ پاکبازِ من مستم و یاد حریفان نمی کنم… مطرب بزن زخمه بر زهدِ درازِ من …………. ✍ ح.رزاس […]

آن قدر شعر بافتم من
آن قدر شعر بافتم من

آن قدر شعر بافتم من که برای سال ها پاییز بپوشی که نشود روزی از سرما بلرزی که نشود از تنهایی بترسی آن قدر شعر بافتم من که پینه بست دست هایم رج به رج گفتم میایی شعر ها از […]

از پشتِ دلم…
از پشتِ دلم...

از پشتِ دلم… عشق مرا می پرسد چنان خشمناک که عادت من است چنان رام که عادت او سر بر شانه اش نهادم و بسان نیلوفری روئیدم ! من خیالات تو نیستم ونه گلی برای گلخانه ات تیشهٔ اعجاز تو […]

از خاک تا افلاک
از خاک تا افلاک

(( از خاک تا افلاک )) ای عشق پاک و خاکیم وی نشئه ی افلاکیم از زنده بودن شاکیم از مرگ نبود باکیم من از جفایت خسته ام درهای دنیا بسته ام چون عاشقی وارسته ام از دام دنیا جسته […]

رسم زندگی
رسم زندگی

” رسم زندگی” کمی بعد از طلوع آفتاب درب یکی از خانه ها در یکی از محلات شهر باز شد ، دو کودک از درب بیرون آمدند و کنار درب ایستادند پشت سر آنها زن میانسالی با یک سینی که […]

دوستت دارم هایت را
دوستت دارم هایت را

دوستت دارم هایت را با نوازش دستانت روی موهایم بنویس تا با کوچکترین نسیمی این شاخه های بید مجنون شوند… زهره میرشکار

متن عاشقانه درختا رو همیشه سبز می کشید
درختا رو همیشه سبز می کشید

درختا رو همیشه سبز می کشید به منم هی میگفت: تو چرا زرد میکشیشون؟ همونجا بود فهمیدم تا حالا عاشق نشده….. با اینکه ازش خوشمم اومده بود تا آخر دوره بهش هیچی نگفتم… از اون ماجراها یه چند سالی گذشت، […]

هوای عشق نمی گیرد
هوای عشق نمی گیرد

هوای عشق نمی گیرد خانه ی دلم عطرِ تنت شده است خلاءِ نبودن سید محمد حسین میران

برده های فحش دهانم 
برده های فحش دهانم 

برده های فحش دهانم زبان در می آورد کبوتری میان تباهی پنجره… هنجار دوشیزه ای در مرگ شراب شب تاب لهیدهٔ اندیشه های بلند . ـــــــــــ ✍ح.رزاس ▫دشنام

چه کوه نرمی شده ام سکوت پر طپش بر دلم…
چه کوه نرمی شده ام سکوت پر طپش بر دلم...

چه کوه نرمی شده ام سکوت پر طپش بر دلم… نه پرتو خونین غروب، نه سایهٔ ظلمت ابرها وقتی دنیا عاجز است و… من خودرا هیچ  ـ نمی فهمم ؟ خیالم رنگ تاریکی گرفت اسیر…. در دیار زمستان در سینهٔ […]

تو بودا… من هندو  تو صافی… من صوفی
تو بودا... من هندو  تو صافی... من صوفی

تو بودا… من هندو تو صافی… من صوفی تو امروز… من فردا و… عشق آب می خورد تجرّدی با انگِ گناه…! تو خدای مجازهای شاعرانه ای ژرفای تو را می دوم یکی زیر… یکی رو ـ پایمال قلب با یک […]