یا مهدی موعود
یا مهدی موعود

یا مهدی موعود وه چه شیرین می تراود انگبین از چهره ات جعد گیسویت پریشان کرده هر بیننده ات خنده شیرین که پنهان میکنی در زیر لب خیل مخموران نشسته پشت قاب دیده ات خسته جانیم و ز جام انتظارت […]

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت
سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت

سرزده از ره بیا تا سر زپا نشناسمت از فراقت اشک وباران همزمان می بارمت همچنان ماهی در عمق برکه شفاف وگرم ای خدایی سایه ام من در زمین می کاومت بی تو هر شب فارغ ازماه بلند آسمان روی […]

مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من
مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من

مژه بر هم بنه ای دلبر زیبا دل من شهر درخواب و جهان خفته به بالین خودش هرچه لبخند ملیحت به لبت نزدیک است غصه دور است ز اندیشه ی غمگین خودش باد ای کاش شراب سر زلفت مبرد که […]

غزل معاصر می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم
می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم

می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم بغض می داند از این سینه چه ها خواهم گفت می روم دست به دامان خودم باشم و بس وز غروری که نمانده ست بجا خواهم گفت عشق از ما […]

شعر عاشقانه باز آی که پا پس بکشد ابر از این صبح بهارم
شعر عاشقانه باز آی که پا پس بکشد ابر از این صبح بهارم

باز آی که پا پس بکشد ابر از این صبح بهارم از شبنم روییده به رخسار گل غنچه سوارم باز آ ی از این راه بیابان که خیالست سرابش ای یار نظر بین حقیقت طلب گشته خمارم چون می گذری […]

شعر عاشقانه دلم تنگ گشته برای خودم
شعر عاشقانه دلم تنگ گشته برای خودم

دلم تنگ گشته برای خودم ولی مانده ام در هجای خودم پرم از غریو گلوگیر بغض که گاهی ندارم هوای خودم دلم خواست مانند آیینه ها نگیرم کسی را به جای خودم چکاوک شدم تا بخوانم غزل زنم بال و […]

گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است
گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است

گر چه روز و شب من بی تو همی در گذر است دم به دم دیده ام از شط فراق تو تر است خنده هایی که به تلخی به لبم بنشسته است آخرین فصل جنون من آسیمه سر است خوش […]

محفل مغرب سبزه پوش تو.

محفل مغرب سبزه پوش تو. سبزشدباخلیج پرخروش من.وان خمارسیه چرده وعبوس تو.مست شدزپیاله ی می فروش من.نیمه شب کشتی داستان تو.ردشدازتنگه ی داریوش من.ان همه هیبت باستان تو.سرقتی بوده ازشهرشوش من.ان چراغ روشن یهودیان.ذره ایست زاتش خموش من..سعدوخالدویزیدتوکجا؟رستم ودایوس ومهرنوش […]

عاشقانی که چنین با دل و جان آمده اند
عاشقانی که چنین با دل و جان آمده اند

🌷تقدیم به شهدای مدافع حرم🌷 عاشقانی که چنین با دل و جان آمده اند زیر شمشیر غمت ، رقص کنان آمده اند مثل رودی که در اندیشه ی دریا شدن است رو به دریای تو اینگونه روان آمده اند این […]

این شبستان به هوای تو چراغانی شد 
این شبستان به هوای تو چراغانی شد 

امام رضا این شبستان به هوای تو چراغانی شد لهجه زیرو بم من که خراسانی شد به همین بغض گلوگیرکه لبریزم از آن قلبم از شوق حرم آنچه که میدانی شد من نه نومیدم از الطاف تو وقتی بینم سبز […]

نویسنده: کافه شعر
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۶/۰۷
برچسب ها:
برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را
برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را

برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را حیف است تا خرجت کنم حس و نگاهم را اندازه تــاوان نبـودی! نیستــی الآن من میدهم اما ، بگو یک اشتباهم را پایانت از آغاز بی من بودن است اما هرگـز نمیبینـی […]

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد
وسط مهلکه و دود فراموشم کرد

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد آنکه معشوقه ی من بود فراموشم کرد آنکه از شعر فقط قافیه را می فهمید درد هایی به من افزود فراموشم کرد شرط کردیم که یکباره به دریا بزنیم ته این معامله بی سود […]

قدری بخند،خاطره ها را مرور کن
قدری بخند،خاطره ها را مرور کن

قدری بخند،خاطره ها را مرور کن چشمانِ شورِ فاصله را سوت وکور کن قدری بخند وازدلِ این بغض های خیس مانندیک نسیمِ بهاری عبور کن ای آبیِ نگاهِ تو دریایِ بیکــــــــــــران فکری به حالِ این منِ دربندِ تور کن باران،دوباره […]

مَگُذار این همه از دوریِ تو کور شوم 
مگر از دوری تو

مَگُذار این همه از دوریِ تو کور شوم مثلِ یعقوب همان آدم رنجور شوم دانه ای تازه نبودم که مرا برداری داخلِ خاک بی اندازی ام انگور شوم تا سرِ سجده به سجاده ی تو بگذارم از خداوندِ دلت رانده […]

نویسنده: کافه شعر
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۵/۰۷
برچسب ها:
 با چشم خمارت خمارم کردی
با چشم خمارت خمارم کردی

 با چشم خمارت خمارم کردی دیوانه بگو بگو چکارم کردی در شهر ما حمل سلاح ممنوع است با تیر نگاهت،شکارم کردی کوچه ها پر شده از شایعه ی آمدنت یک لحظه بیا که بیقرارم کردی افتاد به پای تو غرورم […]

قسمتم این بوده درگیر تو باشم، می شود؟ 
قسمتم این بوده درگیر تو باشم، می شود؟ 

قسمتم این بوده درگیر تو باشم، می شود؟ همچنان آهوی زنجیر تو باشم، می شود؟ مثل انگور مریوان دانه دانه سُرخِ سُرخ هی بجوشانی مرا گیرِ تو باشم، می شود؟ با تو هستم نازنین بانو شرابم می دهی؟ مست و […]

غزل جنگ از داود طالبی
غزل جنگ از داود طالبی

غزل جنگ یادم نمانده خوب، ولی وقت جنگ بود ذهنم پر از گلوله و توپ و تفنگ بود با فکر کودکانه من جنگ واقعی نقاشی بزرگی با آبرنگ بود در اعتقاد زخمی کابوسهای تلخ تنها سلاح جنگی من بومرنگ بود […]

سکوت بود و تماشایِ رد پای غزل
سکوت بود و تماشایِ رد پای غزل

سکوت بود و تماشایِ رد پای غزل دلم گرفت… نوشتم کمی برای غزل گرفته بوی تنت را تمامِ طول مسیر از ابتدای غزل تا به انتهای غزل زبانِ حال دلم را کسی نمی فهمد به جزء نگاهِ پریشان و آشنای […]

نویسنده: کافه شعر
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۳/۲۶
برچسب ها: