آن نگاه جان ستانت آتشم زد می روی ؟
آن نگاه جان ستانت آتشم زد می روی ؟

آن نگاه جان ستانت آتشم زد می روی ؟ قلب بیمار من بیچاره را هم می بری ؟ عاشق برق دو چشمان و نگاهت گشته ام بی نگاهی بی کلامی میروی ؟ مینا

بیهوده مرا از قفسِ عشق مترسان
بیهوده مرا از قفسِ عشق مترسان

بیهوده مرا از قفسِ عشق مترسان پروانه خودش حاصلِ یک پیله ی تنگ است بیت قفس را باز بگذار وبرو، شوقِ رهایی نیست که این مرغِ نشسته درقفس اصلا هوایی نیست بیت کنار پنجره کمتر بیا و مو پریشان کن […]

برخیز،برای تو عسل آوردم
برخیز،برای تو عسل آوردم

برخیز،برای تو عسل آوردم یک مصرع ناب از غزل آوردم برخیز که چای و غزل و شیر وعسل باطعمِ نوازش وبغل آوردم ابوالفضل یحیایی

یاد دارم لحظه ای را خیره ات بودم ولی 
یاد دارم لحظه ای را خیره ات بودم ولی 

یاد دارم لحظه ای را خیره ات بودم ولی یاد چشمان قشنگت سالها شد همدمم

ابوالفضل یحیایی باران
ابوالفضل یحیایی

چندیست که دل بهانه ام باران است مضمون غزل ترانه ام باران است هرواژه ى شعرمن شمالی شده است امشب که عروس خانه ام باران است ابوالفضل یحیایی