قرارِ پنهان

قرارِ پنهان

#شعر : قرارِ پنهان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عقل از تو که گذشت؛
کار به قرار با قلبم کشید
به گوشه ای فارغ از تو پناه بردیم
در دل شب…
‌ــــــــ
پنهان آمده بودم
هراسان رسیده بود…
چشمانش میلرزید
و دستانش خیسِ اشک…
شاید میدانست
ولی باید زبان خودم فاش میکرد…
‌‌‌‌‌ــــــــ
با ردی از ترس گفتم :
” به فراموشی بسپار…  او را…
و هرچه که دارد…! “
سکوت کرد
یک سوت ممتد به گوشم گره خورد
با انعکاس اشک هایش غرق پرواز شدم
در دل زمین…
بر بلندای حقارتی شیرین…
بعد از آن پار
هرچه که میبینم یا سکوت است یا تاریکی…
ستاره ها کوچ کرده اند…
آسمان کوچ کرده است…
آری، لالاییِ تلخ من
بهترین جواب را داده…
چندیست دل به خواب رفته و من…!
در تراسِ آرامشم…
یا سکوت میبینم
یا تاریکی…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#فردین_راد