این غم هم امشب بامن احساس مدارا میکند

این غم هم امشب بامن احساس مدارا میکند

این غم هم امشب بامن احساس مدارا میکند
این درد هم با جان مرا امشب تماشا میکند
از بس این دل ساکت است گویا قرارآخر است
از ترس مردن تا سحر کافر خدایا می کند
گویند کزامشبی، ان یار خندان میرود
بیدل هم با من بدید، این دل چه کارا میکند
آن آفتاب رفته را من خود به دزدی دیدمش
سرنوشتم گر بداند بامن چه غوغا میکند
باکسی از من مگو را تا به حال بشنیده ای
بلبلان را چیزی مگو تا صبح آوا میکنند
لب دوختم از ترس جان دیدم که جانان میرود
تقدیر مرموز نیز هم با من چه هاشا میکند
گویی ان گوهرنایاب از دست من افتاده بود
بازار را بین کز پی اش آنجا چه هورا می کنند
درد او باکس نگفتم ترسم شود اورا گناهی
رقیبان راچه گویم ، درد او امشب هویدا میکند

مهدی ارادانی