شهـــر، لَنگ‍ـــ لَــنگان و پُــرعَـطـش از تابستان سوزان گذشت…

شهـــر، لَنگ‍ـــ لَــنگان و پُــرعَـطـش از تابستان سوزان گذشت...
حتماً بخوانید
دوست داشتن تو

شهـــر، لَنگ‍ـــ لَــنگان و پُــرعَـطـش از تابستان سوزان گذشت…
تقویم چهاربرگ دیوار‍ی ، پیش چشم ،پاییز از وسط خمید و قرینه گشت..
فصل ناخشنودی‌ها فرا رسید
ابرهای سیاه و شرور بروی شهر ،خِیمِه زدند، آسمان اسیرِ بُغضــی لَـجباز و طولانی شد.  روزگار با تقدیری عجیب ، از عرش آسمان به مرکز شهر خیره گشت
، زمان سوار بر عقربه‌های ساعت گرد شهرداری ، تیک‌تاک کنان، به پیش میرفت.  نیمه‌شب، سکوتی مُبهَم شهر را در آغوش کشید.  ساعت عدد سه نیمه‌شب را نشانه‌رفت.  صدای زنگ آونگ ساعت بُرجِ شهرداری ، سه بار تکرار شد. فصل خزان ، سوار بر باد وحشی و سرکش به دروازه‌ی شهر رسید و با کوله‌باری از غم وارد شهر شد…  با عبور از کوچه پس کوچه های شهر ، به تک تک درختان کوبید تا آمدن و حضورش را فریادکنان عربده بکشد.  سرانجام با عبوری سرد و غمناک از خیابان‌های بـــه هم گـــــرِه خورده‌ی شهر ، به مرکز و میدان اصلی شهرداری رسید.    مجسمه‌ی اسب سیاه ، به همراه مُهره‌ی سیاه سرباز ، (میرزاکوچک‍) ، رو در روی قلعهِ‌ی سفید شهر ایستاده. کمی آنسوتر اسب سفیدی ، وسط میدان گلسار ، سوی قلعه‌ی سفید ، قرار دارد،و  همچون صفحه‌ی شطرنجی ، مُهر‌های این شهر ، أز آن محافظت میکنند.  آنسوی شهر ، با عبور از رودخانه‌ی زَر ، سمت پیچ و خم محله‌ی ضرب ، در پستوی کوچه‌ای خاکی و بن‌بست، خانه‌ای زیر شاخسار بلند درخت یاس ، خودنمایی میکند. درون خانه ، و پشت پنجره‌ی چوبی و تَرَک خورده ، دخترکی نوجوان پاک و معصوم ، دستانش از خواب بیرون مانده ، ناگزیر بیدار میشود ، تا دستانش را جمع کند. آنگاه خیره به افکاری نجیب ، محو تماشای سکوتی عمیق میشود. باد با عبورش از کوچه ، به قاب پنجره میکوبد، و خزان حضورش را اعلام میکند…..    ادامه دارد

 شهروز براری صیقلانی