لذت هایم خیالی اند و رنج هایم همه واقعی !

لذت هایم خیالی اند و رنج هایم همه واقعی !

لذت هایم خیالی اند و رنج هایم همه واقعی !
آسمان…
با شت و پت
و هیاهوی عجیبی
ابر کبودش را برداشت و رفت
منّت کشی نمی کنم
نزدیک بود کارمان بجدایی کشد
آفتاب …
همهٔ خاطراتمان را بسوزاند

شب از هستیم خسته است
دیگر نخواهد رفت
نوشته بودم خیالش بمیرد
و محبوبش در نیروانایی برشورد

به تکدرختِ خوبِ پنهانِ جنگلم خبر داده است
و چهره ام را نقاشان رنسانس ترسیم می کنند
ملایمتی عظیم را…
ـ منعکس می کند!!!

غریوِ شیپورِ مُرده بود
ژولیده…
رنگ به رنگ
آتش گرفته بود

حالا…
قرن به قرن
سفت و منجمد
بدنبال ارابهٔ خدایان نقاشی می کنم
از شیرینی رنگها…
کوچه ها را می جَوَم!
توی کافه های شلوغ می گردم

او را…
از دغدغه های اندیشه ام می شناسم
که میداند چه می کشم؟
در چنگ دیوانه ای خو گرفته ام
چه بسیار وابسته ام؟

این عشق نیست که در گرفته است
داستان دیگریست…
می دانستم و کار نبستم

آن گوشه های دنج و آفتابی….
روبروی صدای دیوار
با سؤتفاهمی پنهانی
اجدادم به من لبخند می زنند
انگار در دوزخ جایی ندارند
همه شان یکپارچه زاده می شوند

آدم
طاووس
اسب،
هرکسی بر قامت نیاز…
لباس مبدّل به تن پوشیده است
لباسی از جلفِ مردمک

از این تنگدستی بهره ای نبرده ام
دلم گریخته بود
دیوانگی…ام چنگ زد
جز دود شدن
مقصدی نداشتم
کاش نمی کردم…

تنها…
جرعه ای از شراب باقی مانده است
فردایی نخواهد بود
پر کن پیاله را…
دنیا پیش چشمم شیار می شود!

✍ح .رزاس
• زردیس_۹۶/۸/۳۰