دارد نگاهم می کند دارم نگاهش را

دارد نگاهم می کند دارم نگاهش را

دارد نگاهم می کند دارم نگاهش را
از زندگی تا مرگ می خواهم صدایش را

دارد صدایم می کند دارم صدایت را
: بیرون بکش از زندگی یا مرگ پايت را

هر گوشه ای تنها تو را در ذهن ِ خود بستم
دارم تلو… دارم تلو… از نیستی مستم

الکل تمامم کرد و تنها در تو می مانم
خندید لب هایم ولی بغضی که مي خوانم

در پرسه هایی را که در باران نمی مانيم
آغوش هایی را که در شب ها نمی خوانیم

در تخت خوابی را که تنها با تو می مُردم
در اشک هایی را که تنها با تو می خوردم

در لحظه هایی را که تنها با تو می مانم
من عاشقت بودم ؟ شدم ؟ هستم…؟ نمی دانم

شب ها بغل کردم تو را با گریه در خوابم
حل می شوی در گریه ام ديگر نمی خوابم

در تخت خوابم گریه کردم گریه من را کرد
دارم تو را… دارم تو را… در تخت خوابی سرد

شب ها بغل کردم تو را در عمق ِ بی خوابی
معشوقه ام امشب تو با من باز می خوابی ؟

دارد نگاهم می کند در عمق ِ شب هايم
دارم تصور می کنم او را به لب هایم

حل شد تو را در من که خاموشم در آغوشت
گفتم که می خواهم تو را آرام در آن گوشت

حل کردمت در قهوه ام در آنچه می خوردم
فالم شدی فالی که تنها با تو می مُردم

دارد خدايم را…خدایم را… خدایی نیست
آخر چرا دیگر کنارت هیچ جايی نيست ؟

در منطقت جنگیدم و در منطقم مُردم
از دیگران گاهی ولی من از خودی خوردم

دارد جدايم می کند در عمق ِ نادانی
معشوقه ام من عاشقت هستم تو می داني؟

دارد مرا… دارد مرا… ترکم نکن یارم
دیگر نگو… دیگر نگو من از تو بی زارم

من زندگی کردم که تنها با تو تنها شم
آخر تو رفتی تا که من تنهای تنها شم؟

در آخرین روزت به من گفتی نمی مانم
آخر چرا رفتی… چرا رفتی… نمی دانم

پ.ن :
دارم تلو… دارم تلو… از نیستی مستم
سید مهدی موسوی