آخَرِ عشقم وُ از عشق تنفّر دارم

آخَرِ عشقم وُ از عشق تنفّر دارم

بسمه تعالی
آخَرِ عشقم وُ از عشق
تنفّر دارم
نه تنفّر !!!!
که از آن بیزارم
نه که بیزار!!!!
دلی خون دارم
جگرم، آتشِ جوری ست
کَز او
یادگاری ست از این زندانم
هر دَم از
قافلۀ عشق سخن می گویم
عشقِ تو آینه ای ساخته
رو دیــــــــوارم
نگرانم نکند همنَفَسی مانندت
بزند تیر
نشانی که زدی بر جانم
مهرِ تو اندک وُ سرمستیِ تو بیشترین
آتشی بود که افتاد به دین وُ جانم
حسِّ من ساده ترین بود
وَ تقدیم تو بود
لیک دادی چه به اندک ثَمنی، بر بادم
احمد مهرافروزــ ۴/۶/۹۱