نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند

نمیدانم چرا دل ، ناگرانی می کند
بر اسارت میرود، او بنده گانی می کند

چون که افسارش ز دستم رفته است
لیک تا دلبر ببیند ، دم تکانی میکند

من دگر از دست این دل بر کجا راهی برم
از برای دیدن عشق ، دیده بانی میکند

گفتمش ای دل چرا عاقل نمی گردی دگر ؟
رفت و با راه کجش، باز شادمانی میکند

بارها دل را نصیحت گفته ام ساده مباش
هر چقدر گفتم ولی او، گفتمانی میکند

هر زمان این دل که در بند اسارت میرود
باز هم خود را بشکلی ، لال مانی می کند

بایدش روزی در آرم، دل ز دست روزگار
غیر ازاین با هر دلی او، بد گمانی می کند

من نمی گویم که خون دل خورد بهر کسان
چون که با خون دلش هم اوجوانی می کند

ای همیشه با من و از من جدا از دیگران
جامه تقوا بدر ، او سرکشانی میکند

فکر کردم تا به شبها او که خوابش میرود
او که بیدار است و در من زندگانی میکند

(ایرج) از دست زمانه چون شکایت می کنی
میرود از دست عمرت، عقل ناتوانی می کند
iraj.nasrollahi