لبخند مرا بس بود

لبخند مرا بس بود

لبخند مرا بس بود
چشمک که زدی مردم
چشمان خودم را من
با دست خود آزردم

تقصیر خود من بود
دیدار نگاه تو
از چاله که بیرون شد
افتاد به چاه تو

چشمان غریب من
معصوم تر از آب اند
کابوس که نه رویا
بیدارن و در خواب اند

عمری نگران بودند
دلواپس و جا مانده
با دیدن روی تو
شد فاتحه ام خوانده

آه ای شکر نایاب
زیبایی افسون گر
کی میکنی از دردم
از داغ دلم کمتر ؟

یک ترس غم انگیزی
از آب شدن دارم
شمعم که میلی به
بی تاب شدن دارم

والله که بعد از تو
سوء تفاهم شد
در دایره ی قسمت
سهم دل من گم شد

لبخند زدی اما
حالم نم باران داشت
چشمک که زدی جانم
سودای بیابان داشت

بیمارم و بی تابم
محتاج نگاه تو
هرجای جهان هستی
الله پناه تو

#سجاد_صادقی