آن قدر شعر بافتم من

آن قدر شعر بافتم من

آن قدر شعر بافتم من
که برای سال ها پاییز بپوشی
که نشود روزی از سرما بلرزی
که نشود از تنهایی بترسی
آن قدر شعر بافتم من
که پینه بست دست هایم
رج به رج گفتم میایی
شعر ها از چشمم میخوانی
آنقدرشعر بافتم من
که در روز های حسرت
سوز و سرما گوشه تنها
یک چمدان پر از بافتنی باشد
ببخشد به تن سرد تو گرما
آن قدر شعر بافتم من
تو نبودی
نخواندی و ندیدی و نخواستی
آنقدر میترسم که
بعد از این شعر بافتن ها
بشود روزی بیایی
شعر هایم اندازه ی تو نباشند
قدری کوچک
یا بزرگ باشد خیلی

#مـــهـشید_حسینی