از پشتِ دلم…

از پشتِ دلم...

از پشتِ دلم…
عشق مرا می پرسد
چنان خشمناک که عادت من است
چنان رام که عادت او
سر بر شانه اش نهادم
و بسان نیلوفری روئیدم !

من خیالات تو نیستم
ونه گلی برای گلخانه ات
تیشهٔ اعجاز تو بر هر سنگِ هرکاره ای میدرخشد
با هر واژه که از لبان تو می تراود ، می هراسم
من از یک پنجره با اذان فرود آمدم
امّا کسی…
نگاهش را در چشم خدا ندوخته بود
به بختِ نامیمونِ حقیقت…
دفتر های کودکی ام را خواندم

از هر خانه ای، سقفی…
از هر سقفی، ظلمتی…
از هر ظلمتی، جغد شومی…
ـ بر جگر می زند

قلم
کاغذ
زبان
صدا
همه نامحرمند
و‌ حلقوم مرا به سنگینی موحشی می فشارند

من در انبوهِ کثیف و پُر دود و دمِ زمین…
بلوغِ نگاهت را میانِ خوابِ ظهر دیده ام
آری…
ـ لذّت ـ برای تو
در همین نصفه و نیمه بودن است!

✍ ح_رزاس
▫سودائی_۹۶/۷/۴