رسم زندگی

رسم زندگی
حتماً بخوانید
قتل لحظه ها

” رسم زندگی”

کمی بعد از طلوع آفتاب درب یکی از خانه ها در یکی از محلات شهر باز شد ، دو کودک از درب بیرون آمدند و کنار درب ایستادند پشت سر آنها زن میانسالی با یک سینی که یک منقل کوچک اسفند و یک کتاب که روی آن نوشته بود “قرآن فارسی” در آن نمایان بود در چارچوب در ایستاد تا مرد ساک به دوش از زیر آن رد شود ، چشمهای غمرنگ کودکان ، چند بوسه و خداحافظ
مرد در کوچه با قدمهای استوار پیش می رفت کمی ایستاد ، گنجشگی در مسیرش مشغول دانه خوردن بود مطابق همیشه مسیرش را تغییر داد تا مبادا گنجشک بپرد و از دانه خوردن باز ماند و یا قلب کوچکش از ترس به تپش بافتد

سه روز بعد مرد در خرابه های شهری دور با چهره ای خاکی و اسلحه ای دوربین دار با لوله ای بلند که بین خودشان به آن ” سر پک” یا “سر زن” می گفتند بر دوش به سوی کمینگاهش که اتاق نیمه ویران کودکی در طبقات بالای یک ساختمان مخروبه بود می رفت
عکس دختر بچه ای در قاب شکسته در حالیکه عروسک سپید پوشی را در آغوش دارد و در کنار قاب عکس همان عروسک خاکی و قرمز رنگ خبر از حادثه ای شوم می داد
ناگاه با سر و صدایی با زبان عربی به خود آمد ، از شکاف دیوار نگاه کرد تعدادی پیر مرد و پیر زن با ساک و بقچه هایی در دست که گویی همانند دیگر مردم در حال فرار از شهر بودند را دید که با التماس چیزی می گفتند در مقابلشان دو مرد نه شبهه مرد با ریشهایی بلند و سیاه پوش ایستاده بودند تا بحال آنها را به این نزدیکی ندیده بود آهسته و با ترس اسلحه اش را برداشت و با دوربین آن یکی از آن سیاه پوشان را هدف گرفت سر او درست در مرکز علامت + هدف بود اما دستش می لرزید تا بحال متلاشی شدن سر هدفش را ندیده بود ، در کوتاه لحظه ای تمام احساسات لطیفش به سراغش آمد ، واژها در درون صفحه ی دوربین اسلحه رژه می رفتند ، عشق ، دل نوشته ها ، گنجشک ، پرواز ، خاطرات شیرین و ناگهان واژی کشتن ، قتل ، خون

با صدای شلیک مسسلسل به خود آمد در طرفی دو مرد سیاه پوش و طرف دیگر گرد و غبار که هر چه کمتر می شد جنازه های روی هم ریخته در حالیکه هنوز خونها از رگهایشان بیرون می زد بیشتر نمایان می شد از دو طرف صدا ها و واژه های آشنایی به گوش می رسید ، از یک طرف ناله های ” اشهد ان لا اله الا ا…” و از طرف دیگر نعره ی ” ا…. اکبر ” آن دو ، برای مدتی شب این صحنه کابوس هر شب او بود و رفته رفته با رنگ و بوی خون آشناتر می شد به ویژه بوی خون کودکی که او را در آغوش گرفته بود تا به درمانگاه برساند و تا آنجا بود آن خون را پاک نکرد تا از رنگ و بویش انگیزه بگیرد
باید برای شناسایی نشدن هر چند روز کمینگاهش را تغییر می داد روزها گذشته بود و او در کمینگاه جدیدش که در منطقه ی دشمن و داخل یک کانال کولر بود با دوربین اسلحه به شکارش را دید اما اینبار دستش نمی لرزید در علامت علاوه دوربین را بر روی مرد سیاه پوش قرار داد و نفس را حبس کرد ، برای لحظه ای چشمانش را بست و در دل گفت : خدایا آن روز شاهد بودی امروز هم شاهدم باش ” و ماشه را کشید ، وقتی چشمانش را باز کرد مرد سیاه پوش در پشت مسسلسل روی وانت افتاده بود ، از آن روز به بعد دیگر چشمانش را در لحظه ی کشیدن ماشه نمی بست و خوب به قربانیش نگاه می کرد روزهای اول + بر روی هدف بعد بر روی سینه روز بعد قسمت چپ سینه و از آن به بعد فقط + علامت هدف بر روی سر با ذکر ” خدایا شاهد باش” که من همان مرد پر احساسم اما اینجا احساس یعنی کودکان زخمی ، عشق یعنی یک دختر بچه ی سالم و مجبورم بکشم تا هم کودکان کمتری کشته شونند و هم بکشم تا کشته نشوم
حالا دیگر در گروه به او ” شکارچی سر زن ” می گفتند و سخت مراقبش بودند چراکه خبر رسیده بود که سیاه پوشان در پی شکارش هستند
و هر ۴۵ روز به بهانه ای او را روانه ی شهرش می کردند

وقتی بازگشت نزدیک همان خانه از خودروی همکارش پیاده شد ، تمام شب را موتور و هواپیما و ماشین در راه بود خنکی لذت بخش صبح که به صورتش خورد خوشحال و امیدوار شد که به دنیای احساسش باز گشته اما دیگر آن مرد نبود با قدمهای خسته به سوی خانه می رفت که مثل هر صبح بر سر راهش چند گنجشک را دید در حال دانه خوردن ، کمی مکث کرد و یکباره با پوتینهای سنگین به مسیرش ادامه داد ، گنجشکان به هوا پریدند و شاید کمی ترسیدند اما مرد در حالیکه به پرواز آنها نگاه می کرد به آنها گفت :
گنجشگکم ، بپر ، بترس که اینها جزئی از زندگی هستند که اگر پرواز نکنی و همه را دوست بدانی روزی کسی به تو نزدیک شده و با سنگ جفا خونینت می کند پس این رسم زندگیست ، من باید بیایم ، تو باید بپری

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

تقدیم به همه کودکان زخم خورده ی شهرکهای الحجه ، حجین ، الخشام ( سوریه)
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
علی اصغر شکرالهی
فروردین ۱۳۹۶