غزل معاصر می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم

می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم

می روم پشت به مسجد بنشینم به خدا شکوه کنم
بغض می داند از این سینه چه ها خواهم گفت

می روم دست به دامان خودم باشم و بس
وز غروری که نمانده ست بجا خواهم گفت

عشق از ما به تفاهم همه جا گفت ولی
گرچه از خویش جدا از تو جدا خواهم گفت

آنورِ میز درآن کافه ی دلتنگ نبودی دختر
که بفهمی که من از عشق چه ها خواهم گفت

هیچکس از سر سبابه ی من کاش نمیگفت به باد
قصه هایی که به آن زلف رها خواهم گفت

مومن از ترک شدن های خودم هستم و لیک
باز با خویشتن از چون و چرا خواهم گفت

قلبم از هرکه به درد آمده بخشیده ولی
شکوه ها هست که در خون و خفا خواهم گفت..

حمید صادقی مقدم