یکی بود… دو تا نبود

یکی بود... دو تا نبود

یکی بود…
دو تا نبود
خیال تو بود و منو شب و ماه
قصّهٔ ماه و پری…
تو بغضِ باریک چشام
تلخی خنده می زد…
رنگ سیاهی رو لبام
پریا شکسته بال…
آدما ، توی خیال
همگی ظهر دعا…
بارِ غم، جدا جدا
یه شبی با دل تنگ…
خنده کرد کوه بلند
موهاش…
سبز و سپید و زرد
ستاره به آسمون…
تو چنگ اون نگاش

تا تو بیایی…
تو بمانی
من بسوزم
تا بمیرم…
لب دریای کبود
یکی بود…
دو تا نبود!

………….
✍ح . رزاس
ماه و پری_ ۹۶/۶/۸