برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را

برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را
برداشتم از خـانه ات شـال و کلاهم را
حیف است تا خرجت کنم حس و نگاهم را
اندازه تــاوان نبـودی! نیستــی الآن
من میدهم اما ، بگو یک اشتباهم را
پایانت از آغاز بی من بودن است اما
هرگـز نمیبینـی دگـر پایـان راهـم را
شاید دل من هم برایت سوخت روزی سخت
وقتـی ببینـم در تـه یـک چـاه ، مـاهـم را
شاید بـدی هــم کـرده ام امـا بـرای مـن
در چشم مردم کرده ای چون کوه کاهم را
چرخی بزن تا که ببینم شاهکار خود
فردا ندارم من کنارت جایگاهم را
هرگز نبـودی لایق عشقم عزیـز دل!
پیدا کنم روزی عزیز دل بخواهم را
بعد از تو غمگینم ولی در جمع میخندم
مادر ندیده ست گریه های گاه گاهم را
از بعد من هم،خانه ات آباد و باغت سبز
در سینه حبسش کرده ام نفرین و آهم را
#امیرعلی_حسنی_پور
۹۶/۰۴/۳۰