شعر بگو ! تو که با شعر هایت مرا به قله ی عرش کشاندی 

شعر بگو ! تو که با شعر هایت مرا به قله ی عرش کشاندی 
شعر بگو !
تو که با شعر هایت مرا به قله ی عرش کشاندی
با سخنانت شعورم را به وجد آوردی
بگو میخواهی تو را بخوانم
به نام تو عشق را کشف کنم
با رویای دیدار تو دل را در گلستان معرفت بپرورانم
شاید لمس کردنت از زیر گرد و غبار گناه سخت باشد
شاید شنیدن صدایت با وجود موسیقی هوس ناممکن
و شاید استشمام عطرت در هوای آلوده دشوار باشد
اما  احساس را چه می کنند؟
چطور روشنایی پر فروغ احساست به خاموشی میگراید؟؟
لیک این سخت هم ممکن شده…
شعر بگو !
مرا از ذلت تاریکی برهان
از اندیشه ی هلاک خلاصم کن
من فنای بی معنی را نمی خواهم !
سحر