وسط مهلکه و دود فراموشم کرد | کافه شعر

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد

وسط مهلکه و دود فراموشم کرد
وسط مهلکه و دود فراموشم کرد
آنکه معشوقه ی من بود فراموشم کرد
آنکه از شعر فقط قافیه را می فهمید
درد هایی به من افزود فراموشم کرد
شرط کردیم که یکباره به دریا بزنیم
ته این معامله بی سود فراموشم کرد
رد شد از اسم من و رفت به دنیای خودش
مثل خشکیدن یک رود فراموشم کرد
تا که از حافظه و خاطره ها خط خوردم
دو قدم مانده به بدرود فراموشم کرد
در دلم بود امیدی که مرا می بیند
وای بر من ، خود معبود فراموشم کرد
#سجاد_صادقی